لینک جدید اشتراک

www.eshterak.info

‏نمایش پست‌ها با برچسب تحلیل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تحلیل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

نزديک به ٥٠ ميليون آمريکايي گرسنه اند

توشته : ژاک کوبارد

روزنامه اومانيته ٣٠ نوامبر ٢٠٠٩

برگردان از زبان فرانسه : يوسف اعظم

جوزف بايدن معاون رياست جمهوري ايالات متحده با مزاحي شگفت آور چنين مي گويد : «اين گزينه عبارت از سوسياليسم براي ثروتمندان و سرمايه داري براي تهي دستان است».


زماني روياي آمريکايي سهيم کردن همگان در رفاه و شکوفايي بود و اکنون اين رويا تبديل به کابوس شده است. هر روز ٤٩ ميليون آمريکايي به ويژه ١٧ ميليون کودک (١) از گرسنگي رنج مي برند. آن رويا جاي خود را به سوپ هاي رايگان و کوپون تغذيه داده است.

آمار در اين باره، جاي شک و شبهه نمي گذارند. حتي اگر در رسانه ها از آنها صحبتي نيست. اين آمار توسط وزارت کشاورزي که از سال ١٩٩٥ به اين سو گزارش های آماري ارائه مي دهد منتشر شده اند. اين داده ها مربوط به سال ٢٠٠٨ هستند يعني پيش ازينکه نرخ بيکاري به طور رسمي به ١٠,٢% افرادي که در سن اشتغال هستند برسد (در واقع نرخ بيکاري به ١٧% مي رسد اگر کساني را که تنها چند ماه شاغل بودند و از آمار خارج شده اند را در نظر بگيريم). زيرا که آمار گرسنگان اين وزارتخانه حاکي از حضور مزدبگيران تهي دست است. کساني که با وجود داشتن دستمزد در پايين خط فقر زندگي مي کنند.

يک کودک از چهارکودک آمريکايي در سال ٢٠٠٨ محروميت تغذيه اي را «تجربه» کرده است. ٤ ميليون بيشتر از سال پيش از آن. نخستين قربانيان اين موج فقر، خانواده هاي داراي فرزند هستند. يعني در سطحي قابل مقايسه با سال هاي ٣٠. در مرحله اول زنان و کودکان و سپس سياهپوستان و اسپانيايي تباران. خانم ويکي اسکارا مديرفيدينگ آمريکا *Feeding America مي گويد : «باور نکردني است. مثل اين است که در يک کشور جهان سوم زندگي مي کنيم».

براي آقاي تام ويلساک وزير کشاورزي اين ارقام «همانند آژير خطر هستند» ونتيجه سقوط نرخ اشتغال. مبالغ اهدايي رئيس جمهور اوباما در اوايل امسال به کودکان دچار سؤتغذيه، کافي نبودند و بدون سياست توسعه اشتغال اين کابوس را پاياني نيست. باراک اوباما خود، اين امر را پذيرفته است اما طرح توسعه اقتصادي او تنها شامل حال بانک هايي که مسئول بحران مالي هستند شده است. گزينه اي که باعث کاهش پنجاه در صدي محبوبيت وي در نظرپرسي ها شد.

معاون وي، جوزف بايدن با لحن مزاح (٢) درباره دليل وقوع اين فاجعه، حکايتي از پدربزرگش را که هميشه در باره اين گونه طرح هاي توسعه اقتصادي مي گفت : «اين گزينه عبارت از سوسياليسم براي ثروتمندان و سرمايه داري براي تهي دستان است» در تلويزيون تعريف کرد. جمعيت هم همراه با او خنديد.

اين شوخي شگفت آور واکنشي به همراه نداشت زيرا که فشار عقايد حاکم همه را به سوي تقدير گرايي سوق مي دهد. به نام آزادي تجارت، امپراطوري سرمايه داري بدون وقفه به دولت رفاه که او را از سود آوري محروم مي کند حمله مي کند تا وال استريت شکوفا شود. حتي اگر به بهاي پديد آمدن فاجعه اي ديگري باشد آمارگرسنگي شاهد این امر است.

آخرين خبرها حاکي از آن هستند که این روزها براي نوعی از مشاغل در بخش محوري «لابی» استخدام مي کنند : لابي گراني که اعضاي کنگره را تحت فشار مي گذارند تا مبادا به قانون اصلاحات بخش بهداشت و تآمين اجتماعي که بر عليه منافع شرکت هاي بيمه و صنعت دارو سازي است رآي دهند. پدر بزرگ آقاي بايدن حق داشت ...

* مهمترين سازمان پخش کوپون هاي تغذيه و کمک هاي اضطراري

http://feedingamerica.org/

1)

www.usda.gov

2)براي ديدن ويدئو اين مصاحبه بهت آور ١٨ نوامبر ٢٠٠٩ مي توانيد به سايت زير مراجعه کنيد

www.huffingtonpost.com


منبع: لوموند دیپلماتیک

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

شکل گیری حکومت های خود کامه بدون حضور روشنفکران ممکن نیست

روزی خواهد آمد که ساده ترین مردم میهن من از روشنفکران اخته خود باز خواست خواهند کرد
روزی که کشورمان همچون شعله ای کوچک ومهجور فرو میمرد شما روشنفکران چه میکردید؟ کاستیلو شاعر گواتمالایی
امروز به طور تصادفی به سخنرانی آقای کدیور به مناسبت چهلم جانباختگان حوادث اخیر ایران در یوتیوب برخوردم. انصافا دلم به درد اومده بود و به شدت عصبانی بودم از اینهمه پر رویی و وقاحت. این حضرت مثل بقیه اسلافش از 8 دقیقه سخنرانی ش 2 دقیقه و 35 ثانیه ش را به امتحانات قادر متعال و وعده های سر خرمن ان جبار اعظم اختصاص داده بود. ایشان از کشت و کشتار این دو ماهه انتقاد می کند، مردم ایران سی سال است که قربانی می دهد، لیست نام 100.000 اعدامی پرونده این جنایتکاران قرن را مزین کرده است، و ایشان تازه به صرافت افتاده اند که در این جریانات اخیر جسد عزیزانمان را تشیع نکرده ایم، حال آنکه ما گورهای بی نام و نشان فراوانی در ایران داریم. سال60 -58
حمله این جانیان به مردم بی دفاع کردستان و گنبد را فراموش نکرده ایم، روزهایی که خون انسانها با دام و احشامشان در هم آمیخته بود. تجاوز به زنان کرد به نام اسلام عزیزشان که زن کافر بر مرد مسلمان حلال است را هرگز فراموش نخواهیم کرد، دستگیری و اعدام عزیزانمان را در شب عروسی شان را فراموش نخواهیم کرد، نگاه مادران و لرزش دست و دل پدرانمان در لحظه دیدار عزیزانشان در پشت میله های زندان را فراموش نمی کنیم. ...... حمله به بی پناهترین قشر جامعه، آری بی دفاعترین انسانها در زندان سال 67 را کسی فراموش نخواهد کرد. 500.000 کشته و هزاران معلول جسمی و روانی 8 سال جنگ با عراق و در اصل برای تثبیت حکومت ضد انسانی شان را فراموش نخواهیم کرد و ...........
ایشان به جای محکوم کردن اصل زندان و زندانی کردن انسانها به خاطر تفکرشان، دنبال استاندارد سازی زندانها است.....
این حضرت اجل اینهمه سال کجا تشریف داشتن، جز جایی در همان خانواده معظم جمهوری اسلامی، ایشان حالا کالیفرنیا تشریف دارن و از بخور بخور جمهوری اسلامی محروم شده اند و از خودی به غیر خودی تبدیل شده اند، دادشان در امده و مدافع حقوق ایرانیان شده اند و به خونخواهی بر خاسته اند. مردم ایران آگاهند و می دانند که در فردای ایران آزاد امثال کدیور، مخملباف، سازگارا، گنجی، یزدی، موسوی، ابطحی، کروبی و...... خود باید جوابگوی مردم باشند برای همیاری و همراهی و مشارکت مستقیم در جنایت علیه بشریت در ایران. یادمان باشد که باز هم قرار نیست که مردم خون بدهند و اینان بهره برداری کنند.

شکل گیری حکومت های خود کامه بدون حضور روشنفکران کوته بین ونادان ممکن نیست، این
روشنفکران در عمل به رژیمی خدمت می کنند که مدعی مبارزه با آنند –
کاستیلو شاعر گواتمالایی

http://www.youtube.com/watch?v=tTHtbEo2WAs
[ 1 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

اين پولها به کجا می رفت ؟

پاسخ به اين سوال که اسماعيل صفاريان نسب کيست؟
اين پولها به کجا می رفت ؟
کابينه کودتا و سرداران ميلياردی به کجا می رفتند؟

همگان نام سردار ميلياردر را خوب بياد داريد آقای صادق محصولی وزير فعلی کشور با بازداشتگاه اختصاصی منفی ۴ و سرداری که بدليل مخالفتهای گوناگون نتوانست رای اعتماد مجلس را برای وزارت نفت دريافت کند همانجائی که نفت قاچاق بفروش می رود و دلار زير زمينی دريافت می گردد اين تازه اول کار است

در سال ۱۳۸۴ طرحی در خصوص فروش نفت قاچاق و دريافت پول سياه خارج از سيستم بانکی بوسيله خامنه ای مورد تاييد قرار گرفت گر چه در سالهای قبل از آين هم اين روال ادامه داشت و لی محورهای مختلفی در اين راستا فعال بودند تا اينکه با تشکيل ستاد ويژه ای بنام وجوه بيتی و همگام با طرحهای برون مرزی سپاه قدس و پيشنهاد قاسم سليمانی فرمانده سپاه قدس کل مخازن خروجی قاچاق نفت و مواد مخدر بوسيله نفوذ قدرت خامنه ای به دست تشکيلات سپاه قدس افتاد و کل ترانزيت مواد مخدر هم به اروپا از زير مجموعه همين تشکيلات بهره برداری می نمايند ، در زمانهای مختلف افراد خاصی در سر پلهای اين روابط گمارده می شدند و گه گاهی هم آنها بوسيله رفتار های گونان حذف می گرديدند تا اينکه پای سردار ميلياردر صادق محصولی در سال ۱۳۸۳ به بخش مديريت اين تشکيلات باز شد و عمده دليل اين امر و گزينش مديريتی اين فرد آشنائی ايشان به زبان آذری و موفقت در مديريت مالی و شرکت های تحت امرش بود، مرکز اصلی اين طرح در تبريز پايه ريزی شده بود و صادق محصولی از عمده افرادی بود که توانسته بود به زير زمين اين تشکيلات راه يابد و همه ايرانيان سقوط هلی کوپتر سپاه پاسداران در مرز ايران و ترکيه و کشته شدن اکثر فرماندهان سپاه را خوب بياد می آورند که شروع کودتا و حذف رقيبان بود . و همينجا ورود تيم کودتا رقم می خورد که کليه صبقات تشکيلاتی سپاه را اعم از سازمان اطلاعات سپاه و غيره تسخير می نمايند دقيقا با برنامه که پايه های برنامه های تيم کودتا را روز به روز مستحکمتر نمود و محمود احمدی نژاد يکی از اين کودتاچيان و حمالان اين راه است که زمانی در استان اردبيل مسئوليت فرمانداری را بر عهده داشت از همان زمانها با صادق محصولی به جهت دادو ستد های زير ميزی و سوابق زمان جبهه و جنگ به هم گره خوردند و اينجاست که اسماعيل صفاريان نسب که از دوستان مشترک محمود احمدی نژاد و صادق محصولی بوده و در اين زمان هنوز عضويت رسمی در سپاه پاسداران را دارد پا به عرصه تجارت و سياست ميگذارد و همزمان با سفر به بيروت و دمشق و همکاری با سردار ملا عباسی فرمانده اسبق سپاه در لبنان پايه های پولشوئی در لبنان را به مرحله عملياتی در می آورند و در اين مسير در ۵ سال گذشته ميلياردها دلار ارز قاچاق را به بيروت انتقال داده اند و با هماهنگی با فردی در سازمان اطلاعات ترکيه بنام ميمت با پرداخت رسمی باج سبيل به سازمان اطلاعات ترکيه ميت از مسير ترکيه برای ترانزيت مواد مخدر و دلارهای قاچاق استفاده می نمودند و بهره آن هم به جيب کودتاچيان و بيت خامنه ای واريز می کردند و دلارها را به يورو با ۷۵ درصد قيمت تبديل می نمودند تا اينکه اين مسير مسيری مطمئن برای اين کودتاچيان در آمد و با تفکر اينکه اين راه هميشه و دائمی خواهد بود شکی در خيانت طرف ترکيه ای به ذهن آنان راه نداد و در سالهای ۱۳۸۴ الی ۱۳۸۸ به تخمين فعلی سازمانهای اطلاعاتی حداقل ۴۹۰ ميليارد دلار از اين مسير ترانزيت شده است که حداقل ۶۰ درصد آن يعنی ۳۰۰ ميليارد دلار آن به جيب سرداران کودتا و بيت خامنه ای سرازير شده است اين پوالها صرف چه کاری شده جناب رهبر ؟؟؟

حالا با يک حساب سر انگستی می توانيد به نتيجه زير رسد

حضرت نا مبارک خامنه ای در نماز جمعه فرمودند راه احمدی نژاد به راه من نزديکتر است ؟ درست فرمودند نه ؟

خامنه ای اصرار به حذف رقيبان روحانی خود دارد و راه ورود امام زمانش را در انباشته شدن دلارهای قاچاق نفت و ترانزيت مواد مخدر می داند که در ترکيه و سوريه سرمايه گذاری شود همانگونه که تئوريسين آنها سردار حسن عباسی در مصاحبه هايش رسما اعلام نموده ؟

خامنه ای و در راس آنها فرزندش مجتبی حکم و فتوای قطعی قتل و کودتا را صادر می نمايد.؟

سازمان اطلاعات ترکيه ميت تصميم به قطع رابطه و بازداشت دو محموله آخری می گيرد که ۱۸.۵ ميليارد دلار ارزش دارد؟

چرا آقای ميمت تصميم به عدم همکاری بيشتر گرفت و او واقعا کيست ؟ آيا او هم دست نشانده سازمان موساد اسرائيل بود ؟ آيا موساد اسرائيل است که ريزش برگ درختان لبنان و سوريه و حتی ترکيه را هم محاسبه می نمايد از ۵ سال عمليات پولشوئی و ترانزيت مواد مخدر به اروپا بوسيله تيم کودتای بيت رهبری ايران و احمدی نژاد بی اطلاع بوده ؟ اگر نبوده چرا گزارش ننموده آيا سازمانهای اطلاعاتی اروپا منکر عدم بی اطلاعی اين موضوع می باشند؟؟؟ قاطعانه می گويم خير و دلايلی محکم بر اين موضوع دارم.............؟؟؟؟

فيلم را ببينبد که چگونه رييس جمهور ترکيه از ضبط بيش از هجده و نيم ميليارد دلار پول ايران به نفع کشورش با افتخار سخن می گويد و مسئولين در قبال اين سرمايه های به تاراج رفتۀ مردم خفه شده اند

شما خودتان نظر دهيد بنده فقط اين بعنوان مطلع خبر رسانی می نمايم که شما ايرانيان هم مطلع باشيد که همه دنيا کمر به تاراج ايران بسته اند

منبع: http://www.persian.se

فيلم خبر:http://www.youtube.com/watch?v=vDjabQigMGE&feature=related

متن خبر در رسانه های ترک:http://www.kanaldhaber.com.tr/HaberDetay.aspx?haberid=48131&catid=36


اسناد زمين خواری احمد جنتی
سيد رضا زواره ای معروف به بولدوزر انقلاب بود. او رئيس سازمان ثبت اسناد و املاک کشور و عضو شورای نگهبان بود. چندی پيش يکی از نزديکانش درباره مرگ مشکوک زواره ای گفت: سال 84 و پس از رد صلاحيتش وی تلويحا احمد جنتی را تهديد می کند. به واسطه شغلش در سازمان ثبت اسناد مى دانست که احمد جنتى چگونه املاک روستاييان بيچاره در حوالى ورامين، تهران، قم، شميران و... را بنام خود کرده است. او اضافه کرد: وقتى در انتخابات هشتم رد صلاحيت شد، درنامه اى به احمد جنتى اعلام مى کند که اگر صلاحيتش تاييد نشود، مسائل پشت پرده وى را افشاد خواهد کرد. پس از آن طی گفت و گويی تلفنی با جنتی تهديد به افشا گری می کند. همان زمان تهديد به افشای محمدی گلپايگانی نيز می کند. رئيس دفتر مقام رهبری هکتارها از زمين های حسن آباد تهران را به نام خود کرده بود. او موفق نمی شود و شهريورماه سال 84 در حالی که روی زمين پدری در ورامين در حال کشاورزی بود، فوت کرد. علت مرگ سکته قلبی عنوان شد ولی به گفته شاهدان وی لحظاتی قبل از مرگ خون بالا آورده بود. يکی از نزديکانش در اين باره می گويد: "غذاى وى بوسيله زهر مسموم شده بود." او اين ادعا را پس از يادآوری تهديد زواره ای به مرگ از سوی افرادی ناشناس دو روز قبل از مرگش، مطرح می کند." همان زمان، برادرزاده زواره ای در گفت و گو با خبرگزاری ها با بيان اينکه در آخرين لحظات حيات در کنار وی بود، گفته بود: "عمويم در قلبش احساس سنگينی می کرد و به من گفت برايم آب بياور و مرا باد بزن ، ولی بعد از چند دقيقه بيهوش شد و فوت کرد." ماجرا وقتی جالب تر می شود که پس از مرگ وی بسياری از پرونده های زمين خواری از جمله پرونده های ع-ک وزير سابق، م-س-ک وزير سابق، س-ج-الف يکی از سفرای ايران در جنوب شرق آسيا و مرحوم مهندس ف مقاطعه کار معروف و... مختومه اعلام شدند. (ببخشيد نمی توانم اسم بياورم چون همگی تبرئه شدند.) به اين ها اضافه کنيد نزديک 200 هکتار زمين های دماوند کيهان که ديگر بررسی فروش يا تغيير کاربری آن غير ممکن است. شايد بعدها بيشتر روشن شود؛ زواره ای که 9 سال رياست ثبت را برعهده داشت و غير از آن 8 سال عضو حقوقدان شورای نگهبان و قائم مقام جنتی بود. چه رازهايی در سينه داشت. اما درباره رد صلاحيت زواره ای در سال 84 از يکی از معممين پرسيدم؛ "وقتی از جناح چپ آقای معين و مهرعليزاده را که رد کردند، زواره ای را هم از جناح راست رد کردند. شورای نگهبان مثلا می خواست اعلام کند که ما جناحی عمل نمی کنيم. در کوران بحث های انتخاباتی نام زواره ای به فراموشی سپرده می شود و مقام رهبری چون درخواستی از سوی زواره ای مطرح نشده بود تنها درباره معين و مهرعليزاده حکم حکومتی می دهد. زواره ای هزينه بازی های جناح های سياسی شد
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

لباس شخصیها: از شعبان بیمخ تا امروز

آنان که سالهای ابتدایی دهه سی خورشیدی را به یاد دارند، خوب میشناسند مرد فربهی را که کت سیاه و پیراهن سفید میپوشید و پشت کفشش را میخواباند و جز برای کتک زدن آن را بلند نمیکرد. میگویند قمهای نیز همواره زیر پیراهنش داشته که البته با نگاهی به جثه بزرگش میتوان فهمید که وی نیازی به قمه نداشته است. شعبان جعفری باستانیکار معروفی بود که مدرسه را در دوران ابتدایی به دلیل شرورت ترک کرده بود و گفته میشد که از هوش پایینی برخوردار بوده. نظام حاکم از هیکل تنومند و مغز کوچک او برای سرکوب مخالفانش بهره میجست.
کمتر تاریخنگاری هست که وقایع کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ را نگاشته باشد و نامی از شعبان جعفری معروف به شعبان بیمخ نبرده باشد. هرچند خود وی در کتاب خاطراتش منکر این نقش شده و ادعا کرده است که روز ۲۸ مرداد تا ساعت ۲ بعدازظهر در زندان بوده و خبر سقوط دولت مصدق را در زندان از رادیو شنیده است. اما شواهد و مدارک زیادی حاکی از نقش شعبان جعفری در پیشبرد کودتای ۲۸ مرداد از طریق برهم زدن نظم عمومی و تخریب اموال دولتی و ترساندن مردم وجود دارد، از جمله حضور پررنگش در دادگاه دکتر حسین فاطمی. عکسی از او وجود دارد که در یک خودروی بدون سقف ایستاده و در یک دستش چماق است و دست دیگرش پوستر محمدرضا شاه. او یک ’’لباس شخصی‘‘ بود.

پدیده "زهرا خانم"


شاهدان عینی وقایع سالهای ۱۳۵۸ و ۵۹ طبعا بیشتر از سال ۱۳۳۲ است. رویدادهای سالهای اول پس از انقلاب به خوبی در یادها مانده است.
جلسات بحث مقابل دانشگاه تهران، میتینگهای سازمانهای چپ و حتی روز اجرای نمایش ’’عباس آقا‘‘ به کارگردانی سعید سلطانپور در سالن نمایش دانشکده هنر − در تمامی این روزها زنی با چادری بر کمر بسته حضور داشت که ’’زهرا خانم‘‘ صدایش میکردند. پیکان سفیدی هم بود که او را به محل کارش میرسانید و بر میگرداند. و کارش چه بود؟ بر هم زدن تمامی این تجمعات و برنامهها با کمک چماق و البته عدهای نیروی کمکی مذکر و شعار «خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم».
تابستان سال ۱۳۵۹ پس از صدور بخشنامه اجباری شدن حجاب در ادارات دولتی، گروهی از زنان معترض برای پرسش و پاسخ در این زمینه با رئیسجمهور وقت ابوالحسن بنیصدر مقابل ساختمان نخست وزیری در خیابان پاستور جمع شدند. زهرا خانم هم با پیکان معروفش به این تجمع رفت. گفته شد که وی و همراهانش این بار علاوه بر استفاده از چماق همیشگی، چاقو و شلاق نیز همراه داشتند و نیز کیسهای پر از موش که آن را زیر پای زنان ریخته تا آنان را وادار به فرار کنند. شعار جدیدی نیز به شعار قبلیاش اضافه شده بود: «یا روسری، یا توسری».

مجله تهران مصور در همان روزها عکسی از او منتشر کرد در کنار صادق قطبزاده. شاید انتشار این عکس بود که به زهرا خانم لقب مادر صادق قطب زاده را داد. اما این رابطه هرچه که نبود، حمایت پشت پرده بود. زهرا خانم هم یک ’’لباس شخصی‘‘ بود.

لباس شخصیها و اصلاحات


از سالهای ابتدایی دهه هفتاد تصویرهایی به جا مانده، که چون نسبت به سالهای اول پس از انقلاب به ما نزدیکترند، بسیار زندهترند. ’’انصار حزبالله‘‘، ’’گروه فشار‘‘، ’’حسین الله کرم‘‘، ’’مسعود دهنمکی‘‘ و ’’حاجی بخشی‘‘. هیچ کس نمیداند دقیقا از کجا شروع شد از حمله به زنان و دختران به زعم آنان بدپوشش یا حمله به میتینگهای انتخاباتی محمد خاتمی در سال ۱۳۷۶. اما حمله این افراد یا آدمهای تحت نفوذ این افراد در سال ۱۳۷۷ به دو وزیر در مراسم نماز جمعه تهران، بیش از پیش این گروه را بر سر زبانها انداخت. عبدالله نوری وزیر کشور و عطاالله مهاجرانی وزیر ارشاد دو نفری بودند که مورد ضرب و شتم این گروه قرار گرفتند.
یک سال بعد در تابستان سال ۱۳۷۸ این گروه فاجعهای را به بار آورد که با گذشت ۱۰ سال هنوز از یادها نرفته است. حمله به خوابگاه دانشجویان در کوی دانشگاه تهران را میتوان تا آن زمان سیاهترین لکه پرونده گروههای فشار یا همان لباس شخصیها دانست. شاهدان عینی آن روزها خوب به یاد دارند وانتهایی را که از داخل مساجد بیرون میآمدند و بارشان مردان چماق به دست و سفید پوشی بودند که فریاد میزدند: «خامنهای خمینیه، میفهمی؟».
در اسفند همان سال نیز یکی دیگر از اعضای گروه انصار حزبالله در شهرری، سعید حجاریان معروف به تئوریسین اصلاحات را از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار داد. سعید حجاریان ۱۰ سال است که بر روی صندلی چرخدار مینشیند و به درستی قادر به تکلم نیست. سعید عسگر ضارب او مدت کوتاهی پس از بازداشت آزاد شد و چهار سال بعد به همراه ۲۵۰ لباس شخصی دیگر به خوابگاه دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی در طرشت حمله کرد.
در تمامی این سالها هرگاه تجمعی برپا میشد، حضور پررنگ این ’’پیراهنسفیدها‘‘ حتی گاه بیش از تجمعکنندگان به چشم میخورد. نشستهای اعتراضی زنان، دانشجویان، کارگران، معلمان و هر گروهی که قصد اعتراض داشت از حمله این نیروها در امان نمیماند. خواه هشتم مارس در پارک لاله باشد و بانویی هفتاد ساله که سیمینبانوی شعر ایران لقبش دادهاند و خواه روز گرامیداشت معلم و معلمانی که دو سال در پی حقوق معوقه خود بودهاند.
لباس شخصیها در دو ماه اخیر
اما نقطه اوج فعالیت این گروه را شاید بتوان حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال جاری دانست. این بار دیگر فضای مجازی و سرعت انتشار خارقالعادهاش به کمک آمد و تصاویر زنده و گویا و غیر قابل انکاری را در سراسر جهان پخش کرد که نشان از حملات بیامان لباس شخصیها به مردم معترض داشت. این بار اما دیگر تنها چوب و چماق و چاقو نبود، سلاح گرم آخرین وسیلهای است که این نیروها از آن برای سرکوب گروههای معترض استفاده میکنند.
در جریان ناآرامیهای پس از انتخابات شواهد بسیاری به دست آمد که افرادی با ظاهری کاملا غیر حزباللهی و گاه حتی با همراه داشتن نماد سبز در بین مردم ایجاد اغتشاش کرده و گاه حتی اقدام به کتک زدن افراد میکنند. یکی از کسانی که در روز سی خرداد در تهران دستگیر شد میگوید که توسط یک لباس شخصی در میدان انقلاب دستگیر شده و این فرد پس از دستبند زدن به او تنها گفته دنبال من بیا و خودش با فاصله زیادی در جلو راه افتاده است. او ادامه میدهد: «این آقا با فاصله با من راه میرفت یعنی یک جوری بود که همه مردم من را که نگاه میکردند انگار من دستبند به دست فرار کردم و دارم تنهایی راه میروم، این قدر با فاصله از من راه میآمد. دوتا آقای دیگر، دو پسر خیلی جوان، که خیلی شبیه خودمان بودند و نه آن طرفی، دو طرف من ایستاده بودند. خیلی آرام به من گفتند، خانم! تو سروصدا نکن، تو کوچه باریک که رسیدی، ما تو را فراری میدهیم. اما وقتی به یک کوچه باریکی رسیدیم که محل پلیس پیشگیری تهران است، همان دو نفر من را هل دادند و گفتند حالا بروگمشو. یعنی آن دو نفر هم با آن آقا بودند. با این که تیپشان از خود ما بود و مچبند سبز داشتند و موهای ژلزده و صورت تیغشده».
وب سایت جرس نیز از عکسبرداری و فیلمبرداری افراد لباس شخصی با ظاهر غیر حزباللهی از مردم مینویسد. به نوشتهی این وبگاه وظیفه این افراد گرفتن عکس و فیلم از تظاهرکنندگان به منظور شناسایی آنان است.

لباس شخصیها کیستند؟


محسن سازگارا از بنیانگذاران سپاه پاسداران که خود چند ماهی بیشتر در آن نماند، نیروهای لباس شخصی را منتسب به سپاه و تحت فرمان آیتالله خامنهای میداند: «لباس شخصیها یک بریگارد خاص زیرنظر اطلاعات سپاه هستند و کسانی هستند که تربیت شدهاند برای این که مردم را کتک بزنند و همان هایی هستند که در طول تمام سالیان گذشته، دورهی دولت اصلاحات و بعد از آن هروقت اعتراضی بوده با موتورسیکلت یا پیاده آمدند، حمله کردند و مردم را کتک زدند و گاهی چاقو کشیدند و میلهی آهنی دستشان بوده است و امروزه اسلحه هم دارند و به کار میبرند. هیچ کسی هم مسئولیتشان را نمیپذیرد. خود حکومت هم نمیپذیرد که آنها به او وابستهاند و فقط غیرمستقیم اعمالشان را بهعهده میگیرد. اما واقعیت این است که لباس شخصیها ماشین سرکوب آقای خامنهای در تمام دوازده سال گذشته بودند».
اما تا به حال هیچ مرجع رسمی دولتی گفتههای سازگارا را تایید نکرده است. سردار احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران در مصاحبهای که روز سی تیرماه سال جاری با خبرگزاری آریا انجام داد تاکید کرد که لباس شخصیها از افراد نیروی انتظامی نیستند. وی گفت: «یکی از مشکلات پلیس در این بحران حمله چندسویه به نیروهای انتظامی بود و گروههای مداخله کننده در این وضعیت میخواستند القا کنند که لباس شخصیها از درون ناجا هدایت میشوند حال آنکه هیچ یک از این افراد یونیفورم و یا مشخصهای نداشتند که معلوم شود جزو کدام گروه هستند».
اقدامات گروههای موسوم به لباس شخصی در جریان ناآرامیهای پس از انتخابات به حدی بود که نمایندگان مجلس برای اولین بار از این افراد و انتساب احتمالی آنان با نظام سخن گفتند. ابوترابی یکی از نمایندگان مجلس و عضو کمیته حقیقتیاب مجلس برای بررسی حمله به کوی دانشگاه هنگام قرائت گزارش این کمیته در مجلس، گفت: «چرا افرادی با لباس شخصی و بدون داشتن ماموریت از طرف نهادهای مسئول داخل نظام وارد کوی شدند؟ از نظر کمیته این افراد کاملا مشکوک هستند و باید هرچه سریعتر هویت آنان توسط دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی کشف و فاش شود». این سخنان وی با اعتراضات شدید نمایندگان اصولگرا روبرو شد به طوری که جلسه غیر علنی مجلس نیمهکار ماند.
شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل معتقد است اگر دولتی علنا بگوید که نمیداند نیروهای مهاجم به مردم کیستند، آن دولت دیگر مشروعیت ندارد: «تکلیف حکومت ایجاد امنیت است. بنابراین وقتی که دولتی صراحتا اظهار عجز می کند و می گوید من نمیتوانم جلوی افرادی را که در خیابان به مردم حمله میکنند بگیرم، در حقیقت اظهار عجز کرده و می گوید من وظایف خودم را انجام نمی دهم یا نمی توانم انجام دهم. در این صورت مشروعیت آن دولت زیر سوال میرود. چگونه است که دولت نمی تواند امنیت را حفظ کند؟ این افرادی که حمله میکنند یا واقعا از ناحیه حکومت هستند یا اینکه حکومت به هیچ وجه ارتباطی با این افراد ندارد که در این صورت باید شیوهای اتخاذ کند که این افراد را دستگیر کند».
وقتی سعید عسگر، ضارب حجاریان دستگیر و در دادگاه به ۱۵ سال زندان محکوم شد، این امید در دلها زنده شد که نیروهای لباس شخصی خودسر هستند و حکومت بنا دارد با آنها مبارزه کند اما تنها چند ماه پس از اجرای حکم، سعید عسگر از زندان آزاد شد و حتی گفته شد که پایگاه بسیج شهرری، روز آزادی او را جشن گرفته است.
شعبان جعفری معروف به شعبان بیمخ، هم او که به شهادت عکسها و اسناد و مدارک، چماق کودتای ۲۸ مرداد بود، در روز ۲۸ مرداد ۱۳۸۵ درست ۵۳ سال پس از کودتا در غربت درگذشت. شاید این پایان پندآموزی باشد بر پرونده یک لباس شخصی.
نویسنده: میترا شجاعی

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

مسعود بهنود پدیده ای که از نو باید شناخت

انتشار مقاله ای درباره مسعود بهنود شاید در نگاه نخست کمی نابهنگام باشد؛ در شرایطی که جناح بنیادگرای پیروز کودتا انواع و اقسام دروغ ها را تحویل مردم می دهد باید جالب باشد که بدانیم بسیاری از کسانی که این روزها حامی موج سبز شده اند و سوار بر این قطار به گروه رقیب می تازند خود سابقه ای تیره وتار دارند و در دروغ گویی و دغل بازی دست کمی از طرف مقابل ندارند.

ایرج مصداقی نویسنده این مقاله از بازماندگان قتل‌عام تابستان ۱۳۶۷ است.اودر سال ۲۰۰۴ کتاب خاطرات زندان خود را با نام «نه زیستن نه مرگ» در چهار جلد منتشر کرد. این کتاب در سال ۲۰۰۶ به چاپ دوم رسید. مصداقی در سلسله مقالاتی مستند چهره واقعی بسیاری از فاشیست های دیروز از جمله ابراهیم نبوی و امیر فرشاد ابراهیمی و... را نشان داده و بسیاری از دروغ های آن ها را به طور مستند افشا می کند. در شرایطی که بسیاری از مردم ایران در جستجوی اخبار واقعی هر شب در تلویزیون فارسی بی بی سی مسعود بهنود را در حال تحلیل حوادث روز مشاهده می کنند لازم دیدم که این مقاله را برای آگاهی بیشتر باز انتشار کنیم.

مسعود بهنود پدیده ای که از نو باید شناخت

مسعود بهنود، یکی از کسانی است که در طول عمر خود همواره تلاش کرده است به قدرت نزدیک شود و از آن بهره جوید. او در این راه هیچ پرنسیبی را رعایت نمی‌کند و یکی از نمونه‌های مشخص ابن‌الوقتی در تاریخ معاصر ایران است.

فرج سرکوهی که سالها با او در نشریه «آدینه» کار کرده است، می‌‌نویسد:

«آقای غلامحسین ذاکری امتیاز (پروانه نشر) داشت اما تخصص و دانش و سرمایه نداشت. سیروس [علی‌نژاد] را به سردبیری برگزید و آقای مسعود بهنود را به مشاورت. بعدتر که امکانات و روابط آقای مسعود بهنود دانست همه جا در موارد حساس با او رایزنی می‌کرد و آقای بهنود شد تضمین دوام مجله. آقای مسعود بهنود روزنامه نویسی چیره دست و باهوش بود. به دوران شاه کوتاه زمانی با روشنفکران معترض پریده بود اما با موقع شناسی که در او است به سرعت دریافته بود که باد از کدام سو می‌وزد. در باند نخست‌وزیر وقت آقای عباس هویدا جا کرده بود و در آیندگان آقای داریوش همایون نیز مدتی سردبیر بود. از معدود گویندگان رادیو بود که بدون نوشته و بازبینی حق داشت برنامه‌‌ی راه شب را اداره کند. در تلویزیون دولتی نیز برنامه ساز و مفسر سیاسی مورد اعتماد بود. شامه‌ایی قوی داشت در تشخیص قدرت. سازش با قدرت را استلزام حضور مدام خود در رسانه ها می‌دید. ... پس از انقلاب سردبیر تهران مصور بود. شیوه دیگر کرده بود و به پسند روز نان از دشنام دادن به خاندان پهلوی و آقای عباس هویدا می‌خورد که به نظام پهلوی حامی او بود. ... با بسته شدن نشریات و ضربه‌ی ۶۰ کوتاه مدتی به اتهام همکاری با رژیم سابق به زندان افتاد. آن جا کار خود کرد و هرچه بود پس از آزادی به حلقه‌هایی از قدرت و به باند هاشمی رفسنجانی راه یافت که در مقالاتش در آدینه و نشریات دیگر او را «سردار سازنده‌گی» و تالی امیرکبیر می‌‌خواند. تعادل هم رعایت می‌‌کرد و هرجا که از «سردار سازنده‌گی» می‌گفت از رهبر نظام نیز چون «ستون خیمه» یاد می‌کرد. شهرت داشت که فدیه‌ی آزادی او [از] زندان فیلم تار عنکبوت است- که سناریو آن را نوشت و در آن بازی کرد- و بهای حضور او در بیشتر مطبوعات طرح خواست‌های نظام در رسانه‌های غیردولتی. ... هر شماره‌ی مجله‌ی آدینه مقاله‌ایی از او باید که در صفحه‌های اول مجله چاپ می‌شد و اغلب در باره‌ی مسائل روز ایران. نثری ساده و روان و پرکشش داشت. به نعل و میخ می‌زد و در نان قرض دادن به این و آن صاحب قدرت و مکنت استاد بود. تصویرگری که از لوازم گزارش نویسی است خوب می‌دانست و غمزه‌های زیبا در قلم می‌کرد. این همه چنان بود که اشتباهات بسیار و اطلاعات غلط و بافته‌‌های مجعول که در نوشته‌های او فراوان است از چشم خواننده‌ی کم سواد و آسان گیر پوشیده می‌ماند. در آدینه هیچ کس جز او حق نداشت که در باره‌ی مسائل ایران بنویسد و هیچ مقاله‌ایی در نقد نوشته‌‌های او – حتا در نشان دادن بافته‌ها و اشتباهات فاحشی که در مقالات او بود- چاپ نمی‌شد. »

داس و یاس، فرج سرکوهی، نشر باران، چاپ اول، صفحه‌‌های ۶۱ تا ۶۳

بهنود در دوران پهلوی وقتی ورق برگشت اولین کسی بود که علیه ولی‌نعمت‌های خود اعلام جرم کرد. او که پیشتر جزو تیمی بود که به امیرعباس هویدا مشاورت می‌داد و از نزدیکان محمود جعفریان و پرویز نیکخواه به شمار می‌رفت در روزهای سرنوشت‌ساز و حساس سال ۵۷ برای آن که خود را از اتهام سانسور و اعمال اختناق مبرا کند، علیه جعفریان و نیکخواه شکایت کرد. اگر نگاهی به سابقه‌ی این دو بیاندازیم دلیل این کار بهنود و تیزبینی‌‌ اش در تشخیص مسیر باد مشخص می‌شود. او این دو را هدف قرار داد، چرا که یکی سابقه‌ی توده‌ای و دیگری سازمان انقلابی (مائوئیستی) داشت. این دو در رژیم سلطنتی از هر کس دیگری آسیب‌پذیرتر بودند و حمله به آنها او را بیشتر به مقصود نزدیک می‌کرد. باید توجه داشت که بهنود حساب همه جای کار را می‌کند و بی‌گدار به آب نمی‌زند. این دو جزو اولین دسته‌هایی بودند که توسط دادگاه انقلاب محاکمه و اعدام شدند.

کیهان در مورد اعلام جرم بهنود علیه نیکخواه و جعفریان نوشت:



بهنود در این اعلام جرم از این دو نفر به عنوان عوامل به وجود آوردن محیط ارعاب و خفقان در رادیو و تلویزیون و کسانی که باعث آزار و ایذاء نویسندگان و برنامه‌ سازان مردمی این سازمان شده‌اند اسم برده است. ... بهنود ضمن اشاره به مقدار زیادی نوار، نوشته و فیلم که در انبارهای رادیو تلویزیون جمع شده‌اند و یا به دور ریخته شده‌اند و حتا در میان آن‌ها مقدار زیادی مصاحبه و گفتار مقامات مملکتی هم وجود دارد،‌ اظهار داشت: جعفریان در طول این سال‌ها در سه کانال اصلی ارتباط با مردم (حزب رستاخیز به عنوان تنها حزب سیاسی کشور، رادیو تلویزیون ملی و خبرگزاری پارس) ریشه دوانیده بود و این امکان برای او به وجود آمده بود که علاوه بر این که هرچه دلش می‌خواهد بگوید و از تلویزیون پخش کند حتی اخبار ساختگی و مجعول را از طریق خبرگزاری پارس به عنوان اخبار رسمی کشور پخش کند.»

مسعود بهنود که محمود جعفریان و پرویز نیکخواه را شایسته مجازات و کیفر دانسته بود و علیه‌شان اعلام جرم کرده بود، خود نه تنها در دوران پهلوی بلکه در طول ۳ دهه‌ی گذشته‌ی نیز یک دم از نزدیکی و امداد‌رسانی به مسؤلان سانسور و اختناق رژیم جمهوری اسلامی غفلت نکرده است.

ارزش بهنود برای مقامات امنیتی جمهوری اسلامی تا آ‌ن جاست که وزارت اطلاعات رژیم تمامی تلاش خود را به کار برد تا مبادا او سوار «اتوبوس مرگی»که قرار بود سرنشینان آن در مسیر تهران به ارمنستان به دره افتند، شود.

فرج سرکوهی در مورد تلاش های وزارت اطلاعات برای جلوگیری از مسافرت بهنود می‌نویسد:

«پیش از آن آقای مسعود بهنود زنگ زد و گفت که در اداره گذرنامه به او گفته‌اند که ممنوع‌الخروج است و او نباید به سفر برود. اعتراض کرده بود و گفته بود که تازه از سفر خارج آمده است و ممنوع‌الخروج نیست. اداره‌ی گذرنامه در اختیار وزارت اطلاعات بود. آقای بهنود به من گفت که با آقای مهاجرانی، مشاور رئیس جمهور که با او در ارتباط بود تماس گرفته است و او گفته‌ است مانعی نیست و کار گذرنامه را درست می‌کند. تمام راه آقای مسعود بهنود در انتظار راننده‌اش بود تا پاسپورت او را بیاورد.

داس و یاس، فرج سرکوهی، نشر باران، چاپ اول، صفحه‌ی ۱۸۴.

بهنود بعداز حضور در خارج از کشور، چند سالی است با راه‌اندازی سایت «روز آنلاین» به همراه تنی چند از وابستگان رژیم مانند حسین باستانی( عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت) سیدابراهیم نبوی( دستیار سابق ناطق نوری در وزارت کشور و از عوامل به وجود آوردن «انقلاب فرهنگی» در شیراز)، هوشنگ اسدی (ساواکی، عضو سابق حزب توده و یکی از توابان فعال زندان‌های اوین، قزل‌حصار و گوهردشت) و نوشابه امیری همسر هوشنگ اسدی، ضمن آن که از بودجه‌ی مالیات دهندگان هلندی بهره مند می‌شوند، تلاش می‌کنند کاسه کوزه جنایت‌های رژیم در سه دهه‌ی گذشته را سر احمدی‌نژاد بشکنند و پرونده‌ی جنایتکاران قبلی را پاک یا قابل قبول جلوه دهند.

بهنود که هر روز مطالبش در روزنامه ها و سایت‌های رژیم انتشار پیدا می‌کند و یک بار نیز وقتی در خارج از کشور بود جایزه ژورنالیست سال رژیم را دریافت کرد، مصاحبه‌ی خواندنی‌ و شنیدنی‌ای دارد با رادیو زمانه که به خوبی چهره‌ی دغلکار و دروغ‌پرداز او را روشن می‌کند. وی در این مصاحبه برای تقرب جستن به رژیم، خود را انقلابی دوآتشه‌ای جا می‌زند که در همه‌ی صحنه‌ها حضور داشته و بار اصلی انقلاب در رادیو تلویزیون را به دوش کشیده است.

پرسشگر در مورد پخش عکس خمینی از تلویزیون از او سؤال و آن را به یک شوک تشبیه می‌کند و بهنود در پاسخ می‌گوید:

« آخرین برنامه‌ی من که از تلویزیون پخش شد و از آن موقع تاکنون که در کنار شما هستم دیگر از تلویزیون ایران دیده نشدم، روز 16 شهریور سال 57 است. یعنی شب 17 شهریور. من می‌دانستم فردا چه خبر می‌شود. شب قبلش با آقای مهندس بازرگان رفته بودم به خانه‌ی آقای انتظام و خبر داشتم. به هر حال کنجکاوی‌های شخصی من و کار حرفه‌ای که می‌کردم من را همه‌ی این جاها حضور می‌داد. می‌دانستم که امشب شب آخر است. به همین جهت نشستم و خیلی فکر کردم که چه کار کنم؟»

http://radiozamaaneh.com/analysis/2008/02/post_550.html

یکی از کرامات مسعود بهنود این است که از عالم غیب خبر دارد و روز ۱۶ شهریور می‌داند که فردا قرار است در میدان ژاله چه اتفاقی بیافتد! و امشب شب آخر است. بهنود مدعی است که شب قبل یعنی ۱۵ شهریور همراه مهندس بازرگان به خانه‌ی امیرانتظام رفته است و از وقایع ۱۷ شهریور خبر دار شده است. طبق گزارش بهنود در روز ۱۵ شهریور ۵۷ بازرگان و امیرانتظام مشترکاً مشغول رتق و فتق امور بوده‌اند!

مهندس بازرگان که زنده نیست و دروغ هم که حناق نیست بیخ گلوی آدم را بگیرد، برای همین بهنود بدون آن که ذره‌ای احترام برای خوانندگان قائل باشد، جعلیات را به هم می‌بافد. اما بهنود با همه زرنگی‌اش حساب یک جای کار را نکرده است. خاطرات آقای عباس امیرانتظام انتشار یافته است. امیرانتظام می‌نویسد:

«۱۷ شهریور ۱۳۵۷

امروز صبح با اردشیر پسر ۶ ساله‌ام در حالی که در پیاده روی غربی خیابان پهلوی [ولی عصر]، حول و حوش محمودیه قدم می‌زدیم، آقای مهندس مهدی بازرگان را دیدم که از تهران به طرف شمیران می‌رفت. با ایشان سلام و علیک کردم و درباره سرو صدای شهر و تیراندازی‌ها پرسیدم. گفت که دلیل آن را نمی‌داند. پرسیدم چه باید کرد؟ پاسخ داد: باید نزدیک رفت و از جریانات آگاه شد. پیشنهاد کردم که آیا به همکاری من احتیاج دارند؟ گفت: بله، البته به شرطی که کارهای بازرگانی‌ات را کنار بگذاری. قول دادم. ... پس از صحبت با مهندس بازرگان تصمیم گرفتم که از فردا به ایشان کمک کنم، به همین خاطر دفترم را به محل ترجمه‌ی مجلات و روزنامه‌‌های خارجی تبدیل کردم و با کمک همکارانم در دفتر آن‌ها را ترجمه کرده تا پس از ترجمه فارسی، آن‌ها را برای آقای بازرگان و چند نفر دیگر بفرستم.

مهرماه ۱۳۵۷

از ۱۷ شهریور به بعد روزها به دفتر مهندس بازرگان می‌روم و در ملاقات ها و مصاحبه‌ها غالباً در کنار ایشان هستم. »

آن سوی اتهام، خاطرات عباس امیرانتظام، نشر نی، چاپ چهارم، ۱۳۸۱، صفحه‌ی ۱۵.

چنانچه ملاحظه می‌شود امیرانتظام صبح ۱۷ شهریور بازرگان را در خیابان می‌بیند و هر دوی آن‌ها روح‌شان هم از ۱۷ شهریور و اتفاقاتی که در شهر می‌افتد، بی‌خبر است و امیر انتظام همان موقع به بازرگان قول می‌دهد که کارهای بازرگانی‌اش را تعطیل کند و به او کمک کند. اما بهنود مدعی است که روز ۱۵ شهریور به همراه بازرگان به منزل انتظام رفته و این دو وی را در جریان اتفاقاتی که قرار است در ۱۷ شهریور بیافتد، گذاشته‌اند! چرا امیرانتظام از سوابق انقلابی خود خبر ندارد، خدا می‌داند.

بهنود با این دور خیز، دورغ دیگری را که در آستین دارد، رو می‌کند و می‌گوید:‌

«شب آخر استـ! [۱۶ شهریور] آن وقت تصمیم عجیبی گرفتم. تصمیم گرفتم که تصویر آقای خمینی را پخش کنم. برای اطلاع عرض می‌کنم که مدتی بود آقای خمینی رفته بود پاریس. از آن موقع که به پاریس رفته بود هم نشسته بود وسط خبرهای جهانی و همه‌ی میکروفن‌های دنیا در اختیارش بود، ولی به ایران نمی‌رسید. فیلم‌هایی که از طریق ماهواره فرستاده می‌شد، آن موقع ترتیب اینگونه بود، که فقط خود سازمان رادیو و تلویزیون یک کانال ماهواره داشت که از طریق آن فیلم‌های خبری را می‌خرید و ضبط می‌کرد و انتخابی از آن را پخش می‌کرد. از موقعی که آقای خمینی به پاریس رفت، در تمام فیلم‌های خبری که در دو نوبت در روز می‌رسید، فیلم تصویر یا مصاحبه‌ای از ایشان بود، ولی درتهران به دستور معاون سیاسی وقت سازمان رادیو و تلویزیون، یک نفر از ساواک می‌رفت پایین می‌ایستاد توی نودال و وقتی که این فیلم‌ها از روی ماهواره می‌آمد، انگشتش را روی «Clear» می‌گذاشت که این پاک شود. یعنی کاری می‌کرد که در آرشیو هم نماند و اینها کاملا پاک می‌شد.»

http://radiozamaaneh.com/analysis/2008/02/post_550.html

بهنود با این دروغ‌بافی می‌خواهد خمینی را وامدار خود نشان دهد و به مقامات رژیم ارزش خود را یادآور شود، اما دزد ناشی به کاهدان می‌زند. بهنود مدعی است که « مدتی بود آقای خمینی رفته بود پاریس. از آن موقع که به پاریس رفته بود هم نشسته بود وسط خبرهای جهانی و همه‌ی میکروفن‌های دنیا در اختیارش بود، ولی به ایران نمی‌رسید.»

بهنود به خاطر همنشنی با زعمای قوم از خصوصیات آخوندهای منبری بی‌سواد که داستان بریده شدن سر امام حسین در روز عاشورا و آب آوردن حضرت ابوالفضل و ... را با آب و تاب تعریف می‌کنند، بهره مند است. اما مثل داستان کنیز و خانوم و کدوی مولانا، توجهی نمی‌کند که آخوند مزبور از این موهبت برخوردار است که کسی صحنه‌ی عاشورا و وقایع آن دوران را به خاطر ندارد و در جایی هم ضبط نشده است ولی کیست که نداند خمینی در ۱۷ شهریور سال ۵۷ نه در پاریس که در نجف نشسته بود و هیچ میکروفنی هنوز در اختیارش قرار نگرفته بود.

بهنود سپس مدعی می‌شود که در روز ۱۶ شهریور با نشان دادن عکس خمینی از سوی او « یکدفعه شهر به هوا رفت و در عمرم با یک همچین صحنه عجیبی روبه‌رو نشدم. صدای گریه می‌آمد. آدم‌هایی از شدت شوق گریه می‌کردند.»

بهنود به این شکل شرکت مردم در تظاهرات ۱۷ شهریور را محصول کار «عجیب» خود معرفی می‌کند. آیا آدم عاقل می‌تواند قبول کند که پیش از ۱۶ شهریور ۵۷ ، کانال‌های خبری بین‌المللی و ماهواره ها هر شب کلی خبر راجع به خمینی انتشار می‌دادند؟ خمینی که در نجف بود و دستش از رسانه‌ها کوتاه. بعدش هم در کویت دنبال پناهندگی می‌گشت.

او سپس می‌گوید بعد از نشان دادن عکس خمینی بهشتی به من زنگ زد و گفت: «به هر حال کاری که شما کردید... ما به نوفل لوشاتو گزارش دادیم و ایشان شما را دعا کرد. بعد آقای دکتر بهشتی به من گفتند که شما اگر می‌خواهید مخفی شوید، می‌توان شرایط را فراهم کرد. من گفتم که ممنونم و امکانش را دارم.»

بهشتی پس از نمایش عکس خمینی از سوی بهنود در ۱۷ شهریور با او تماس می‌گیرد و می‌گوید ما اقدام شما را به نوفل لوشاتو گزارش دادیم! آیا شکی در این هست که خمینی در ۱۲ مهرماه ۱۳۵۷ با ترک عراق به فرانسه رفت؟ تازه چند روز اول در آپارتمان غضنفر پور در پاریس اقامت داشت و بعد به نوفل لوشاتو رفت. چگونه بلافاصله بعد از نمایش عکس خمینی در ۱۶ شهریور ۵۷ از سوی بهنود، بهشتی می‌تواند موضوع را به نوفل لوشاتو خبر دهد و خمینی او را دعا کند؟

همه‌ی این‌ دروغ‌بافی‌ها به خاطر آن است که بهنود می‌خواهد بگوید که با بهشتی رابطه‌ی ویژه داشته و خمینی برایش دعا کرده است.

در همین مصاحبه بهنود با به هم بافتن چند داستان تلاش می‌کند خود را جزو کسانی جا بزند که فیلم کشتار دانشجویان در ۱۳ آبان را تهیه کردند. کاری نیست که در آن روزها در رادیو تلویزیون انجام گرفته باشد و یک سرش به بهنود وصل نباشد!

بهنود همچنین سعی می‌کند به طور ظریف پای مجاهدین را به میان کشیده و آن‌ها را عامل آوردن خمینی به کشور معرفی کند. وی می‌گوید:

«تا اینکه ایشان[خمینی] سوار آن بلیزری شد که آقای رفیق‌دوست راننده‌ی آن بود و دو نفر از بچه‌های مجاهدین که بعدا اعدام شدند، روی سقفش نشسته بودند؛ و راه افتاد از فرودگاه مهرآباد به طرف میدان آزادی.»

http://radiozamaaneh.com/analysis/2008/02/post_550.html

تا آن‌جا که می‌دانم، محمدرضا طالقانی کشتی‌گیر ۱۰۰ کیلوگرم تیم ملی آزاد و فرنگی ایران یکی از کسانی بود که روی بلیزر خمینی نشسته بود که از قضا حزب‌اللهی بود و نه تنها اعدام نشد که به خاطر نشستن روی سقف ماشین بلیرز معروف و بعد همراهی خمینی در هلی‌کوپتر به محافظت خمینی و ریاست فدراسیون کشتی ایران رسید و عکس‌‌اش نیز بارها چاپ شد و ربطی به مجاهدین نداشت. طالقانی خود در مصاحبه‌هایش بارها روی این موضوع تأکید کرد و در خاطرات منتشر شده ناطق نوری به اندازه‌ی کافی در این زمینه صحبت شده است. بیچاره ملتی که تاریخ نگار و روزنامه نویس‌اش امثال بهنود باشند، آنوقت انتظار دارید غیر خمینی بر ما حکومت کند؟

ناطق نوری در این زمینه می‌گوید:‌ «‌ ... من ماشین امام را در میان تپه‌ای از مردم دیدم و امام هم در داخل ماشین آقای رفیق‌دوست دستشان را تكان می‌دادند و به ابراز احساسات مردم پاسخ می‌دادند و آنها را تحریك می‌كردن. من شناكنان روی دستهای مردم به طرف ماشین امام رفتم . آقای رفیقدوست به محض این كه مرا دید آشنایی داد و من روی كاپوت ماشین نشستم در حالی كه ماشین (‌كاپوتش )‌ سوراخ سوراخ شده بود. در این لحظه بود كه هلی‌كوپتر رسید. وقتی هلی‌كوپتر رسید، مردم ، ماشین را به طرف هلی‌كوپتر هل دادند . جایی كه آقای رفیقدوست نشسته بود و چسبیده به در هلی‌كوپتر بود،‌ به محض این كه در باز شد به شدت به سینه‌ی وی برخرد و ایشان بیهوش شدند. آقای محمد طالقانی – كشتی‌گیر معروف و نایب رئیس كشتی در زمان ریاست تركان و رئیس فعلی فدراسیون كشتی – همراه ما داخل هلی‌كوپتر آمد». خاطرات حجت‌الاسلام و المسلمین ناطق نوری،‌ص 155 (‌برای اطلاع بیشتر ر. ك . به :‌ آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، ش . ب 11575 و 11754 )

بهنود نسبت دروغ دیگری به مجاهدین می‌دهد و مدعی می‌شود که آنها سرود خمینی ای امام را درست کرده بودند و غیر مستقیم جا می‌اندازد که می‌خواستند آن را به جای سرود شاهنشاهی پخش کنند. بعید است بهنود در این مورد اشتباه کرده باشد. او آگاهانه دست به این جعلیات مشمئز کننده می‌زند.

او می‌گوید:‌ «ساعت همینطور تیک‌تیک می‌گذشت و به ساعت 7 شب نزدیک می‌شدیم که در آن ساعت معمولا باید تلویزیون شروع می‌کرد به پخش برنامه‌های خود. ولی پایین، در پخش، یک قائله‌ای[غائله] به پا بود و آن این بود که گروهی که با قطب‌زاده آمده بودند، می‌گفتند که ما باید سرودی را پخش کنیم که آن روزها خوانده و ضبط شده بود. یک کاری بود که فکر می‌کنم مجاهدین کرده بودند.

یک سرودی بود به نام «خمینی ای امام». آنها می‌گفتند به جای سرود شاهنشاهی، این را پخش کنیم. »

http://radiozamaaneh.com/analysis/2008/02/post_551.html

من نه سخنگوی مجاهدین هستم و نه رفتارها و یا سیاست‌های آن‌ها را تأیید می‌کنم، اما تلاشم می‌کنم که اجازه ندهم تاریخی جعلی تحویل آن‌ها که آن دوران را به خاطر ندارند، داده شود. دوست گرامی‌ام همنشین بهار تاریخچه‌‌ی این سرود را به درستی یادآور شده‌اند. سراینده این سرود حمید سبزواری مدیحه سرای رژیم است که سرودهای بسیاری از او برای رژیم به یادگار مانده است.

در سال‌های اولیه پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، مطالب بهنود در تهران مصور و روزنامه‌های آن دوران، تماماً در پشتیبانی و مجیز گویی از مجاهدین و فدایی‌ها بود. بهنود که بهتر از هر کس از نقطه ضعف خود به خاطر همکاری با رژیم پهلوی با خبر بود به این ترتیب تلاش می‌کرد آبرویی برای خود بخرد. آخر در آن دوران نزدیکی به این دو گروه سیاسی، به خاطر مبارزاتشان با رژیم شاه باعث آبرومندی فرد می‌شد.

آن‌چه که گذشت تنها نمونه‌ی سیاهکاری و فریبکاری بهنود نیست. او در دفاع از مهدوی کنی یکی از رهبران جناح راست رژیم و رئیس کمیته‌های انقلاب اسلامی که نقش اساسی در سرکوب‌ بعد از سی خرداد ۶۰ داشت نیز دست به دامان جعل می‌شود. او برای آن‌که مهدوی کنی را مخالف به کارگیری خشونت و مجاهدین را خواهان اعمال خشونت نشان دهد، در رابطه با وقایع تابستان ۶۰ می‌نویسد:

«در این زمان عهده دار شدن نخست وزیری و کار با کابینه ای نه فقط با وزیرانی از جناح راست، بلکه از هر دو جناح، نقش بزرکی بود که آقای مهدوی بر روزگار زد. جمله معروفی هم خطاب به اعضای مجاهدین گفت تا آن ها را از خشونت بازدارد "من محمدرضا پهلوی نیستم. محمد رضا مهدوی هستم". پیش از آن هم، زمانی که وزیر کشور بود با دادن اجازه اجتماع به مخالفان، حتی مجاهدین، نشان داد که با تندرو های متعصب فاصله دارد. »

http://masoudbehnoud.com/2007/09/blog-post_19.html

بهنود اشتباه نمی‌کند او آگاهانه جعل می‌‌کند. جمله‌ای که بهنود از مهدوی کنی نقل کرده، حقیقت دارد. اما بهنود حقیقت را با رذالت در هم آمیخته و آن را مخدوش می‌کند.

دولت مهدوی همانی بود که باهنر و رجایی انتخاب کرده بودند و بعدها موسوی در دولت اولش انتخاب کرد. آن‌چه که بهنود می‌گوید دروغی بیش نیست.

جمله‌ای که بهنود از مهدوی کنی نقل می‌کند نیز به فریب و نیرنگ آغشته است. این جمله را مهدوی کنی در سال ۵۹ بعد از هجوم نیروهای کمیته، سپاه و چماقداران به اجتماع مجاهدین که با مخالفت عمومی و بخشی از رژیم مواجه شد، بر زبان راند. در آن موقع مجاهدین در مقابل هجوم نیروهای چماقدار و پاسدار حتا از حق دفاع هم استفاده نمی‌کردند. بهنود تاریخ این گفته‌ی مهدوی کنی را یک سال جلو می‌کشد تا بلکه در بحبوحه‌ی سرکوب و کشتار تابستان ۶۰ وی را ضدخشونت معرفی کند.

بهنود در مورد دادن «اجازه اجتماع به مخالفان، حتی مجاهدین» از سوی مهدوی کنی، زمانی که وزیر کشور بود نیز دروغ می‌گوید. مهدوی کنی در دولت‌های رجایی و باهنر وزیر کشور بود. و اجازه اجتماع‌های مجاهدین توسط افراد دیگری داده شده بود. مهدوی کنی در این رابطه مسئولیتی نداشت. رجایی در ۸ شهریور ۵۹ در نامه‌ای به بنی صدر اعضای پیشنهادی دولت خود را به وی معرفی کرد. رجایی برای وزارت کشور، ناطق نوری و مهدوی کنی را پیشنهاد کرده بود. بنی صدر از بین دو نفر ، مهدوی کنی را پذیرفت.

آخرین تظاهرات قانونی مجاهدین در خرداد ۵۹ در استادیوم امجدیه و سه ماه پیش از وزیر کشور شدن مهدوی کنی برگزار شد که در اثر هجوم و تیراندازی نیروهای کمیته و پاسدار صدها نفر زخمی و مصطفی ذاکری کشته شد. بعد از آن هیچ‌گاه به مجاهدین و نیروهای مخالف دیگر اجازه برگزاری تظاهرات و اجتماع از سوی وزارت کشور که مسئولیت‌اش با مهدوی کنی بود، داده نشد. تنها سازمان فداییان اکثریت که آن موقع به حمایت از رژیم می‌پرداخت اجازه‌ی برگزاری میتینگ در میدان آزادی در بهمن ۵۹ را یافت که در اثر حمله و هجوم کمیته‌چی‌ها و چماقداران تعداد زیادی زخمی شدند.

در این مورد مهدوی کنی نیز ادعای بهنود را رد می‌کند. وی در خاطراتش از روزهایی که عضو شورای انقلاب و رئیس کمیته انقلاب اسلامی بود، چنین می‌گوید:

«چند وقت پیش در روزنامه‌ها با استناد به اعلامیه‌ای از اینجانب در یکی از نشریات سال ۱۳۵۸، نقل کرده بود که فلانی گفته بود میتنگ گروه‌های سیاسی آزاد است. سخنرانی گروه‌ها آزاد است و کسی حق ندارد معترض آن‌ها بشود. بعد گفته بودند که مهدوی کنی در آن زمان اینقدر آزاد‌اندیش و لیبرال بوده، اما حالا این طور نیست.»

مهدوی کنی در ادامه می‌گوید: «با توجه به سیاست مصوب شورای انقلاب، نیروهای انتظامی از کمیته و شهربانی موظف به مدارا بودند و حتی‌‌المقدور از درگیری با این گروه‌ها پرهیز می‌کردند. ولی بسیجی‌ها و نیروهای حزب‌اللهی این وضع را تحمل نمی‌کردند و در مواقع مختلفی با آن‌ها درگیر می‌شدند ...مجموعه‌‌ی این برخوردها و کنترل‌های مقطعی ما سبب می‌شد که ما را به تسامح و تساهل در برابر منافقان و یا ملی‌گراها متهم کنند؛ با این که چنین نبود. ما به دستور عمل می‌کردیم. ولی حزب‌اللهی ها خیال می‌کردند که از منافقین یا ملی‌گراها طرفداری می‌کنیم و حداقل دست آن‌ها را باز گذاشته‌ و به آن‌ها میدان می‌دهیم.»

خاطرات آیت‌الله مهدوی کنی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، صفحه‌های ۲۱۷ و ۲۱۸.

توجه داشته باشید در سال ۵۸ به خاطر فضای برخاسته از انقلاب، دست مقامات رژیم برای اعمال سرکوب علنی و لجام گسیخته، بسته بود و آن‌ها تلاش می‌کردند حمله و هجوم نیروهای حزب‌اللهی، چماقدار و کمیته‌چی را خودسرانه و بر اساس غیرت دینی جلوه دهند.

آن‌چه در بالا ذکرش رفت تنها گوشه‌از تلاش‌های مسعود بهنود برای نزدیکی به قدرت و تحریف واقعیت است. این تنها مشتی نمونه خروار است و گرنه در این باره‌ بیش از این می‌توان نمونه آورد.

منبع: خبرنامه دانشگاه آزاد قزوین
[ 5 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

ایران پتانسیل هایی برای انقلاب دارد که حتی در روسیه، آلمان و چین شاهد آن نیستیم

الشرق الاوسط :آیا مقامات ایرانی از انقلاب فرانسه درس می گیرند

ترکی الحمد مقاله نویس روزنامه ی الشرق الاوسط چاپ لندن، طی مقاله ای که در شماره ی امروز یکشنبه 19-7-2009 این روزنامه تحت عنوان "از پاریس 1968 تا تهران 2009" منتشر شد به مقایسه ی شرایط کنونی ایران با فرانسه در نیمه ی دوم دهه ی شصت میلادی پرداخت و رویدادهای اخیر ایران را که به عقیده ی وی در آستانه ی "براندازی نیروها و دستگاه های قدیمی انقلاب است" یادآور" قیام دانشجویان و کارگران فرانسوی" در گذشته دانست.

وی در اینباره نوشت " شعار دانشجویان و کارگران فرانسوی در آن هنگام برای تغییر زندگی سنتی غیرمناسب بود و این شعار اینک بر زبان نسل جدید ایران جاری است که در اعتراض به نتایج انتخابات اخیر به خیابان ها سرازیر شدند و اگر خوب بنگریم خواهیم دید که خواسته های بسیار مهمی را مطرح کردند، با اینکه موسوی، کروبی، خاتمی و دیگر شخصیت های اصلاح طلب جوان نیستند، اما خواسته های جوانان ایران را نمایندگی می کنند.

این نویسنده ی عرب بر این باور است که واقعیت ها نشان می دهد، ایران و فرانسه در موارد بسیاری با هم شباهت دارند و می افزاید :"منظور ما در اینجا پویایی گاه وبیگاه دو ملت ایران و فرانسه در زمینه های قیام های انقلابی است، اگر به تاریخ معاصر ایران طی یک قرن گذشته و به طور مشخص از اوایل قرن بیستم تا کنون بنگریم، چندین جنبش انقلابی را در این مدت مشاهده خواهیم کرد که ملت ایران محور و عامل اصلی آن بوده است، از جمله انقلاب مشروطیت در سال 1906 ،قیام مصدق در اوایل دهه پنجاه قرن گذشته وحمایت مردم از آن ،انقلاب تمام عیار سال 1979 وقیام کنونی.

ترکی الحمد افزود:" ایران پتانسیل هایی برای انقلاب دارد که در کشورهای دیگر حتی روسیه ،آلمان و چین شاهد آن نیستیم، اما آنچه ایران و فرانسه را از دیگر کشورها متمایز می سازد ،این است که انقلاب های آنها ساخته ی مردم سیاسی این کشورهاست ،نه ساخته ی نخبگانی که همانند انقلاب بلشویکی در روسیه از یک مقطع زمانی و شرایط به وجود آمده بهره برداری کردند.

نویسنده در ادامه ی مقاله ی خود می نویسد :" اوضاع کنونی بسیار خطرناک است، اصلاح طلبان درصدد ایجاد تحولاتی در درون ساختار کنونی نظام هستند ولی ارگان های نظام چنین تحولی را نمی پذیرند واین امر چه بسا منجر به سقوط نظام در ایران شود.

وی در این رابطه رویدادهای سال 1978 یعنی یک سال پیش از پیروزی انقلاب را مثال زد واینکه ناآرامی ها چگونه آغاز شد که در نهایت به انقلاب ایران و براندازی رژیم شاهنشاهی در این کشور منجر گردید.

وی می گوید :"مشاوران دلسوز شاه به وی توصیه کردند برخی اصلاحات را انجام دهد ولی وی از این امر خودداری کرد ولی هنگامیکه شرایط روشن تر شد و رژیم به سقوط خود نزدیک تر شد، شاه امتیازات زیادی را داد ولی دیگر برای چنین امتیازاتی دیر شده بود .

ترکی الحمد سپس به برخورد جمهوری پنجم فرانسه با انقلاب 1968 اشاره کرد وافزود وجود دمکراسی واقعی در آنجا باعث گردید تا جمهوری پنجم فرانسه انقلاب را در این کشور هضم کند واز سوی دیگر در راس جمهوری شخصیتی تاریخی قرار داشت که همه ی دغدغه ی وی وطن بود و نه نظام حاکم ،بنابراین خود را اصلاح کرد و آنچه را ضرورت داشت تغییر داد، لذا دوگل بدون آنکه در راس قدرت باشد چشم از جهان فروبست اما در تاریخ جاودانه شد.

این نویسنده عرب سپس پرسید آیا دمکراسی ایران نیز از این موضوع درس خواهد گرفت؟ و افزود :"همانگونه که شاه سعی می کرد وانمود کند که در ایران دمکراسی واقعی وجود دارد، نظام روحانیون و ولایت فقیه در ایران نیز می کوشد این توهم را ایجاد کند که دمکراسی واقعی از ایران سرچشمه می گیرد، اما این سخن نادرستی است، زیرا بر اساس فلسفه ی افلاطون دمکراسی به معنای حکومت مردم بر مردم است، لذا ولایت فقیه یا حکومت دیکتاتور عادل یا پادشاه فیلسوف همیشه نتیجه ی مثبت نداده است زیرا دمکراسی به معنای حکومت مردم است.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

چهره واقعی جمهوری اسلامی مشخص شد

چهره واقعی جمهوری اسلامی مشخص شد، این مدل حکومت دیگر برای منطقه جذابیتی ندارد.
مجله (Foreign Policy) در این مقاله در کنار یک مرور کوتاه تاریخی به انقلاب ایران به نکته جالبی اشاره کرده است. در این مقاله گفته شده است که برخی سیاستمداران معتقد بودند که انقلاب ایران ممکن است به سرعت در منطقه منتشر شود اما امروز جز گروه هایی مانند حزب الله که به ایران وابستگی مادی و نه اعتقادی دارند ایران موفق به صادرکردن انقلابش نشده است. نویسنده معتقد است که رخدادهای پس از انتخابات باعث شده است که این مدل دیگر هیچ جذابیتی برای کشورهای منطقه ندارد. احمدی نژاد، خامنه ای و سپاه ثابت کردند که چیزی بیشتر از حاکمان عربستان و سوریه نیستند. نویسنده معتقد است تنها چیزی که برای ایران مانده است روحیه ضدآمریکایی است که با سخنرانی اوباما در قاهره و برخی دیگر حرکت های آمریکا به تدریج امتیازش را برای ایران از دست خواهد داد. نویسنده معتقد است که حکومتگران ایران در پی رخدادهای اخیر رنگ واقعی خود را لو داده اند.

لینک مطلب انگلیسی در سایت Foreign Policy
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

مرتضوی جلادی که در تهران فرمان می‌دهد کیست؟


مرد اجرایی سرکوب کنونی روزنامه‌نگاران و معترضان دستگیر شده در تهران، سابقه‌ای سیاه در نقض حقوق بشر دارد. از تاریخ ٢٣ خرداد سعید مرتضوی دادستان تهران سرکوب را در تهران مدیریت می‌کند. برای ماموران وزارت اطلاعات و ضابطین دادستانی حکم دستگیری هر کس را که " مشکوک" تلقی کنند، صادر کرده است. پرونده ها را آماده و اتهامات بازداشت شدگان را مشخص و بازجویی‌ها را هدایت می کند. بنا بر گذشته‌اش ما می‌دانیم که دادستان فعالانه در بازجویی‌ها شرکت دخالت دارد.

سعید مرتضوی در سال ١٣٤٦ در شهرستان میبد متولد شده است. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر به پایان برد، برای ورود به دانشگاه بسیجی شد و توانست بدون کنکور با سهیمه بسیج به دانشگاه آزاد واحد تفت راه یابد. از سال ١٣٦٥ بعنوان دادیار کارش را در دستگاه قضایی آغاز کرد و مدتی بعد به ریاست دادگستری شهر بابک رسید. وی خیلی سریع دریافت راه صعود مدارج برای کسی چون او نزدیک شدن با " موتلفه اسلامی" است که دستگاه قضایی را در اختیار داشت. به تهران آمد و از سال ١٣٧٣ در معاونت سیاسی دستگاه قضایی بکار گرفته شد. مدتی بعد رئیس شعبه ٩ دادگاه عمومی تهران و سپس به شعبه ٣٤ مجتمع قضایی ویژه کارکنان دولت منتقل شد. اما " قاضی مرتضوی" شدن او به دوران آغاز اصلاحات برمی گردد و نقش اصلی که در پائیز کردن "بهار مطبوعات" بازی کرد. ریاستش بر شعبه ١٤١٠ که "دادگاه مطبوعات" خوانده می‌شد، وی را با توقیف صدها روزنامه و بازداشت ده ها روزنامه نگار بعنوان جلاد مطبوعات معروف کرد.

دادستان تهران از سال ١٣٨٣ که گاه در دانشکده روزنامه‌نگاری درس حقوق هم می‌دهد! در مسئولیت جدید خود نیز سیاست سرکوب مطبوعات و روزنامه نگاران را ادامه داد. روزنامه نگاران زندانی را در اکثر موارد در سلول های انفرادی نگاه‌داری و در پشت درها بسته محاکمه می‌کند. دو گزارشگر ویِژه سازمان ملل در امر دستگیری های خود سرانه و آزادی مطبوعات آمیبی لیگابو و لویی ژوانه در این باره در گزارش خود در سال ١٣٨٤ شهادت داده اند. پیش از آنها موریس کاپیتورن نماینده ویِژه کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل برای ایران از مقامات ایران خواهان برکناری وی از همه مسئولیت های قضایی شده بود.

یکی از ویژه‌گی های سعید مرتضوی در بازجویی‌ها که بارها از سوی بازداشت شدگان تائید شده است، استفاده از همه‌ی ابزارها برای اعمال فشار بر زندانی و آزار و اذیت روحی و روانی زندانی است.

سعید مرتضوی یکی از اصلی ترین مسئولان قتل زهرا کاظمی خبرنگار عکاس کانادایی ایرانی‌تبار در سال ١٣٨٢ است. زهرا کاظمي در دوم تير ماه ١٣٨٢ در حين عکسبرداری از تجمع خانواده‌های زندانيان در مقابل زندان اوين بازداشت شد. اين روزنامه نگار در مدت بازداشت مورد ضرب و شتم قرار گرفت و در اثر ضربات وارده در بيست تير ماه در بيمارستان نظامي بقية الله اعظم جان سپرد. در تاریخ ٣ تیرماه سال جاری وزیر امور خارجه کانادا لورانس کانون اعلام کرد "دو گزارش تحقیق و بررسی در ایران تائید کرده‌اند که سعید مرتضوی دستور بازداشت و زندانی کردن زهرا کاظمی را که منجر به شکنجه و مرگ وی شد صادر کرده است." سعید مرتضوی برای پنهان کردن نقش خود در این قتل اسناد دولتی را جعل و دستکاری کرده است. کانادا بارها از ایران درخواست کرده است که در باره قتل زهرا کاظمی به شکل جدی تحقیق و بررسی انجام شود.

در سال ١٣٨٣ و در ماجرای معروف به " پرونده وبلاگ نویسان" که آن نیز تحت هدایت سعید مرتضوی انجام گرفت. روزنامه نگاران و وبلاگ‌نویسان امیدمعماریان، روزبه میرابراهیمی، جوادغلام تیممی و شهرام رفیع زاده با شکنجه و تهدید مجبور به اعتراف و مصاحبه شدند.

شهرام رفیع زاده یکی از " متهمان" این پرونده در سال ١٣٨٣ روزنامه‌نگار روزنامه اعتماد بود و از مهر تا آذر ماه زندانی و تحت شرایط دشواری در زندان انفرادی قرار داشت. این نویسنده و شاعر ایرانی در باره نقش دادستان تهران به گزارشگران بدون مرز می‌گوید " در پرونده ما او در کليه مراحل بازداشت،شکنجه و اعتراف گيري اجباری نقش داشت. با اين حال در دو مورد بسيار مهم مرتضوي به شکل مستقيم نقش داشت اول : پس از آزادي صوری ٣ بار ما را به دفترش احضار کرد، و به صراحت ما را تهديد کرد که يا بايد اعترافات اجباری را که در بازداشتگاه صورت گرفته در برابر خبرنگاران تکرار کنيم يا اينکه ما را دوباره بازداشت می‌کند و اينبار با حبس طولاني ٢٠ سال به بالا و برای هميشه زندانی می‌شويم .مرتضوي به صراحت ما را تهديد کرد که اگر زير بار اعترافات نرويم ممکن است براي خودمان يا يکي از اعضا خانواده مااتفاقی مثل تصادف رانندگی رخ بدهد. او به ما گفت که اين "نمايش" همان جلسه دادگاه شماست اگر آنچه را که گفتم و همان محورهاي مورد نظر را در برابر خبرنگاران بگوييد، می‌توانيد به رافت اسلامي نظام اميدوار باشيد و برگرديد سر زندگي تان ولی اگر اين کار را نکنيد امکان زندگي از شما و خانواده گرفته می‌شود. مورد دوم او می‌خواست مشکل شخصی‌اش را در متهم شدن به قتل زهرا کاظمی را هم در جريان بازداشت ما حل کند، می‌خواست ما اعتراف کنیم و ورود زهرا کاظمي به کشور را به یکی از مسئولان اصلاح طلبان ربط دهیم.

در ٢٨ اسفند امیدرضا میرصیافی وبلاگ نویس جوان در زندان اوین و در اثر مماشات و تعلل مسئولان زندان درگذشت. این روزنامه نگار نیز به دستور سعید مرتضوی بازداشت و زندانی شده بود. گزارشگران بدون مرز در اولین اطلاعیه خود در همان تاریخ خواهان تشکیل کمیسیون مستقلی برای بررسی و تحقیق در باره چگونگی قتل این رورنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس شد.

امروز در بندهای سیاه ٢٠٩ زندان اوین بر همه معلوم است که سعید مرتضوی با کدام روش با روزنامه نگاران دستگیر شده برخورد می‌کند.

[ 2 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

سرهنگ محمدرضا آرین / دم خروس بیشتر از حد زده بیرون


جناب آقای حجت الااسلام طائب فرمانده نیروی مقاومت بسیج

صحبت های شما درمورد مقتول و مضروب کردن مردم بی دفاع ایران و تهران را شنیدم .اینجانب بعنوان یک فرد نظامی که سالیان زیادی در دستگاه انتظامی-امنیتی کشور خدمت کرده لازم دانستم دررابطه با این سخنان عوام فریبانانه شما مطالبی به عرض ملت شریف ایران برسانم.

تنها یک موضوع در کلام شما صادق بود. آن هم گویای این واقعیت بود که ورود هر عنصری به داخل مجموعه نا ثواب بسیج آسان میباشد. دقیقا درست ریشه یابی کرده اید. این تشکیلات بی درو پیکری که تحت مدیریت شما انجام جنایت می کند نمی تواند و نباید دارای درک و فهم تشکیلاتی منظم باشد بنابراین اگر به این مهم اذعان دارید که مجموعه شما بی در و پیکر است پس بیخود میکنید آن را مسلح میکنید و سلاح در اختیار نیروهای بی تدبیرتان میگذارید واما چیزی که همه باید بدانند و تصاویر قداره بندان تحت حمایت و فرماندهی شما در عرصه گیتی به انظارعموم رسیده و ازاین نمی توان گریز کرد. اما با سخنان جناب حجت الاسلام هادی غفاری خیلی چیزهای دیگربرملا گردید ورهبرو دستگاه رهبری را به دروغگویی و تقلب به دنیا شناساندند و مهره تایید هم برآن زدند. چیزی که اینجا به نمایش گذاشتید این بود که دم خروس بیشتر ازحد از زیر عبایتان بیرون زد.

نصیحتی به شما می کنم .مقداری هم واقع بین باشید تا شاید عوامل تحت امر شما کمی اعتماد به گفتارتان داشته باشند. آیا بسیجی ای که بر روی پشت بام گردان 117 عاشورا که مستقیما مردم را هدف قرار داده یکی از همان نیروهای مورد نظر شما نیست که به آسانی وارد بسیج شده و ملبس به لباس مصوب بسیج ، مسلح آن هم بر روی پشت بام رفته است! تشخیص این و صحت گفتار مضحکتان را برعهده مردم شریف ایران وا میگذارم .
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

عملیات نجات نظام ولایت فقیه در ایران

"پطر گونچاروف"، ویژه خبرگزاری «ریا نووستی» روسیه،
اوضاع در جمهوری اسلامی ایران به طور حتم در مرحله حساسی قرار دارد. اغلب در چنین شرایطی حل اوضاع بسیار غیر منتظره هم هست. روحانیون بلندپایه ایران آماده بررسی مسئله تغییر رهبری دائم العمر آیت الله "سید علی خامنه ای" هستند.
بر اساس گزارش برخی از رسانه های گروهی، مقامات ایرانی در شرایط دو دستگی در میان رجال مملکتی امکان و پیامدهای تغییر رهبری را ارزیابی می کنند. در کل چنین سناریویی مغایر قانون اساسی ایران نیست. به همین خاطر ساختار سیاسی جمهوری اسلامی شورای خبرگان رهبری مرکب از 86 روحانی عالیربته را در نظر گرفته که مسئله بررسی و تغییر رهبر در صورت ناتوانی جسمانی و یا شرایط غیر مترقبه در ایران را بر عهده دارند.
بدون تردید در چنین شرایطی چهره "علی اکبر هاشمی رفسنجانی" رییس جمهور اسبق و رقیب اصلی آیت الله خامنه ای، در میان رجال ایرانی، بسیاری کلیدی است. رفسنجانی در حال حاضر ریاست شورای خبرگان رهبری و مجلس تشخیص مصلحت نظام را بر عهده دارد.
گزینه تغییر رهبر انقلاب به خودی خود طی تاریخ سی ساله انقلاب اسلامی ایران بی سابقه است. البته نه به خاطر اینکه آیت الله خامنه ای بلافاصله بعد از "امام خمینی" بنیانگزار جمهوری اسلامی ایران به رهبری رسید. مسئله جای دیگری است. بعید به نظر می رسد که در آستانه این وقایع به ذهن کسی خطور می کرد که ممکن است کار به تغییر رهبری منتهی شود. موقعیت و حکم رهبری مادام العمر از ابتدا مفهوم خدشه ناپذیری و صلاحیت عملکرد دارنده آن را در خود دارد که به نوبه خود رهبر را از هرگونه شک و ظن دور می کند. اما اینک بحث تغییر رهبری در میان است. چه اتفاقی افتاده است؟
انتخابات در ایران نشان داد که نه تنها دو دستگی میان رجال سیاسی و روحانیون رخ داده بلکه جامعه نیز در کل به دو دسته تبدیل شده است. این در حالیست که بحران اصلی جامعه ایران نه بر اثر اختلاف در روش های اصلاح طلبان و اصول گرایان در زمینه های اقتصادی و سیاست خارجی بلکه بر اثر جسارت کسانی رخ داده که خود را فریب خورده بشمار می آورند. خیابان ها بیشتر از دانشجویانی پر شده که "تب" مقابله میان اطلاح طلبان و اصولگرایان را بوجود آورده اند. خیابان ها در آتش فریب خوردگان می سوزند. حال این مسئله تا چه اندازه برای رژیم خطرناک است؟
سیستم "مردم سالاری" که توسط روحانیون شیعی ایران طراحی شده به نوع خود منحصر بفرد است. این سیستم آمیزه ای از ارزش های اجتماعی متمایل به دموکراسی با در نظر گرفتن بی چون و چرای ارزش های اجتماعی اسلامی است.
روشن است که ایران با پیروی کامل از فرایض اسلامی طبیعتا به کشوری فقهی مبدل شده که ایدئولوژی و سیاست آن کاملا بر اساس قوانین شرعی تنظیم شده اند. همه چیز می توانست مساعد باشد اما در شرایط رشد روز افزون تورم و افزایش روند بیکاری، مناقشه میان "آحاد مردم" و رژیم دور از انتظار نبود. نیاز به عاملی بود که جریان "خیابان ها" را منجر شود.
انتخابات ریاست جمهوری هم در حقیقت همان محرک لازم بود. برای اولین بار در تاریخ انقلاب اسلامی ایران مردم خواستار اهمیت قائل شدن برای رای خود هستند نه تصمیم شورای روحانیون. شعار" رای من چه شد؟" عملا به سمبل این مبدل شده است.
نکته جالب توجه سخنان "ابوالحسن بنی صدر" اولین رییس جمهور ایران در این زمینه است که یکی از معماران انقلاب اسلامی سال 1979 محسوب می شود. از نظر وی مهمترین عامل موثر و سرنوشت ساز پیروزی انقلاب اسلامی در آن زمان عامل حضور خودجوش و سیل آسای ملت بود. اوضاع کنونی دقیقا یادآور همان سناریوست. به گفته یکی از مسئولین ستاد "میر حسین موسوی"، آنها خود نیز چنین انتظاری نداشتند و خواستار خاموش کردن شعله خشم ملت هستند. اما چگونه؟ مردم در خیابان ها دیگر به این سخنان توجهی ندارند.
البته حکومت خواستار آن نبود که دعوای خانوادگی به بیرون درز پیدا کند. وزارت فرهنگ و ارشاد جمهوری اسلامی نیز بر همین اساس رسانه های گروهی خارجی را از تهیه اخبار و گزارش از محل تظاهرات بدون مجوز ویژه از حکومت، بر حذر داشت.
پلیس نیز خبرنگاران خارجی و داخلی را بازداشت نموده و عکس ها و فیلم هایی که آنها از محل تظاهرات گرفته اند را ضبط نموده است. از ابتدای این ناآرامی ها دولت بدون تعلل شروع به بازداشت نمودن خبرنگاران نموده است. در میان آنها رییس انجمن خبرنگاران ایران، خبرنگار کانادایی "نیوزویک" و خبرنگار شبکه تلویزیونی بی بی سی دیده می شوند که دولت ایران وی را "عنصر نامطلوب" اعلام کرده است. دلیل این بازداشت ها و ممنوعیت ها طبیعتا بدون توضیح باقی مانده است. در حال حاضر همه به یک اندازه از جمله آیت الله خامنه ای، احمدی نژاد، رفسنجانی به نجات رژیم تمایل دارند. اما دلایل شخصی آنها و دافعه های موجود میان ایشان، اتحاد و یافتن راه های سازشکاری میان آنها را غیر ممکن ساخته است.
به گفته یکی از منابع آگاه در قم، رفسنجانی نظر مساعد شورای تشخیص مصلحت نظام و شورای نگهبان برای بررسی مسئله خلع رهبری در مجلس خبرگان را جلب کرده است.
رفسنجانی احتمالا از سوی آیت الله سیستانی یکی از رهبران بانفوذ شیعه که همزمان در ایران و عراق مورد احترام قرار دارد، نیز جلب حمایت نموده است. بر اساس اطلاعات موجود فعلا مسئله وجود جانشین برای وی مطرح نیست. حداقل به طور موقت به جای رهبر قرار است که شورای رهبری انجام وظیفه کند. اما بر اساس گزارشات دیگر، قرار است که یکی از چهره های قدیمی در میان روحانیون یعنی "آیت الله صانعی" بعنوان فرد مورد نظر معرفی شود.
تغییر خامنه ای بدون تردید استعفای احمدی نژاد از پست ریاست جمهوری را به همراه خواهد داشت. البته ممکن است که این مسئله به آرامش خیابان ها منجر شود، اما بحث دیگر آنست که آیا این مسئله مدت زیادی ادامه پیدا خواهد کرد؟ حال بعید به نظر می رسد که رژیم ولایت فقیه بتواند به احیای ظاهری "مردمسالاری دینی" بسنده کند.
خبرگزاری «ریا نووستی» روسیه، 3 تیرماه
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه

درسهای بهارستان

به نظرم تظاهرات ديروز بهارستان از اين نظر اهميت داشت كه روحيه همدلی و پايداری را هم به نمايش گذاشت و هم بالا برد. تعداد جمعيتی كه به سمت مجلس حركت مي كرد (البته در پياده روها) زياد بود. تركيب عمدتا جوان بود ولی ميانسال ها هم بودند. در بين ميانسالان، تعداد زنان كاملا بيشتر بود. پليس بعد از مدتها به فيلمبرداری از افراد روي آورده بود. مركز هجوم به مردم خود ميدان بود. ادامه سركوب به كوچه ها و خيابان های اطراف ميدان (در جنوب و غرب و شمال ميدان)، به مردمی كه عقب می نشستند گسترش يافت. شعار دادن ها توسط گروه های سی چهل نفره در محيط اطراف (و نه در مركز هجوم) انجام می شد. با شعار چند ده متری جلو مي رفتند و به محض اينكه روبروی خود نيروهای سركوبگر را می ديدند كه پياده يا با موتور قصد نزديك شدن به آنان را دارند می دويدند و عقب نشينی می كردند و در كوچه ها و خيابان های دورتر متفرق می شدند و دوباره به همين شكل در گوشه ای ديگر تجمع جديدی به طور اتفاقی با تركيب متفاوتی از افراد تشكيل می شد و سعي می كردند تا آنجا كه می شود به سمت مركز درگيری پيشروی كنند. هليكوپترها از بالا صحنه كلی را زير نظر داشتند و در واقع نقاط تجمع نيروهای سركوب و تغيير در آرايش نيرو را از بالا رهبری می كردند. با توجه به اين مساله، ايجاد چند مركز تجمع نسبتا دور از هم، براي تقسيم نيروی دشمن و مهمتر از آن، غافلگير كردن سركوبگران، اهميت زيادی پيدا كرده است. نيروی بسيج را از مناطق مختلف به تهران آورده بودند. سن اين نيرو عليرغم تبليغات زيادی كه سال های اخير در مورد گسترش نيروی بسيج مي كردند، بالای سی سال است. اصل كاری ها بالای چهل و پنجاه سال دارند. ولي تك و توك چهره بسيجي هاي خيلی جوان و البته به شدت هراسان (و گاه رنگ پريده) را در ميانشان می بينی كه دارند اولين تعليماتشان را در صحنه جنگ واقعی می بينند.
در تبليغات رژيم، موضوع به خطر افتادن رفاه و زندگی اقتصادی مردم اين روزها زياد به ميان كشيده می شود. اين واقعيتی است كه بازار كساد است. مغازه های كوچك و متوسط دچار افت شده اند. منظورم مغازه دارها و رستوران ها و... است. خيلی ها بايد زودتر مغازه ها را ببندند. رژيم دارد روی اين حساب می كند كه نارضايی بخشی از خرده بورژوازی كاسب از ادامه وضع بی ثبات به كمكش بيايد. در كوچه و خيابان و تاكسی، آدم های حكومت اين را تبليغ می كنند كه: چه فايده؟ اين دعواها چه ربطی به مردم دارد؟ همه چيز خوابيده است؟ اين كه نشد كار؟ پادزهر اين تبليغات، ارائه دورنمای سياسی و اهداف بالاتر سياسی و اجتماعي در بين مردم است. ولی راديكاليزه شدن فضای سياسی جامعه (حتی در همين حد كنونی اش و در شرايط نبود يك قطب قوی انقلابی) واقعا دارد جلوی تاثير اين تبليغات را می گيرد. يعنی حتی آن كاسبی كه دارد ضرر می كند هم انگشت اتهام را بر روی حكومت گرفته است و نه ”درگيری و بي ثباتی“.
رژيم در پی فرسايش و تحليل بردن نيروی مردم با سركوب ممتد است. دستگيری ها را بيشتر كرده اند. معمولا در رسانه ها تاكيد بر دستگيری اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها و روزنامه نگاران است. اين دستگيری ها يك كاركرد معين دارد ولی به نظرم مهمتر از اينها، در طرح سركوب رژيم، دستگيری پيشگامان درگيری های خيابانی است. اين دستگيری ها تا به حال صدها نفر را فقط در تهران شامل می شود. يك نكته ديگر هدف قرار دادن زنان در تظاهرات هاست. هم به شكل ضرب و شتم و هم قتل. اين واقعا يك سياست آگاهانه است چون اهميت اين نيرو را از مدت ها پيش فهميده اند.
يك مشاهده ديگر: به نظرم شعار مرگ بر جمهوری اسلامی بايد در همه جا به طور ثابت تكرار شود. اما نكته ای كه مشاهده كردم اينست كه اكثر مردم حتي در حادترين لحظه های درگيری دوست دارند شعار مرگ بر ديكتاتور بدهند و نه مرگ بر جمهوری اسلامی. چرا؟ آيا از لحاظ ذهنی، برای توده های عام راحت تر و ملموس تر است كه افراد معين را آماج قرار دهند تا يك نظام را؟ آيا با مرگ بر ديكتاتور گفتن، مشخص تر می توانند خشم و نفرت خود را ابراز كنند؟ شايد راه فراگير كردن مرگ بر جمهوری اسلامی اين باشد كه اين شعار در هر جایی و با هر ابزاری، به چشم بيايد. از شعار نويسی های كوچك و بزرگ در سطح شهر گرفته تا كليپ و پوستر و .......
گزارش ارسالی برای نشریه دانشجویی بذر – 4 تیر 1388
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

تهدید قوه قضاییه علیه 'آشوبگران' را جدى بگیریم

به گزارش خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی، ابراهیم رئیسی، معاون قوه قضاییه گفته است "با کسانی که در حوادث اخیر بازداشت شدند طوری برخورد خواهد شد که درس عبرت بگیرند." وی گفت که یک دادگاه ویژه برای رسیدگی به پرونده این افراد تشکیل شده است و افزود: "باید با آشوبگران طوری برخورد کرد که سرمشق دیگران باشد و قوه قضاییه چنین خواهد کرد."باید با آشوبگران طوری برخورد کرد که سرمشق دیگران باشد و قوه قضاییه چنین خواهد کرد
سخنگوی قوه قضاییه
آمار دقیقی از تعداد کسانی که در جریان ناآرامی ها و اعتراضات خیابانی دستگیر شده اند وجود ندارد اما براساس ارقام ارائه شده از منابع خبری رسمی ایران بیش از ۱۰۰ نفر در هفته گذشته و بیش از ۴۰۰ نفر در جریان ناآرامی های شنبه این هفته بازداشت شده اند. این به غیراز چهره های سیاسی و روزنامه نگاران منتقدی است که بازداشت شده اند و شامل ده ها نفر می شود.قرار بود معترضان روز شنبه در میدان انقلاب تظاهرات کنند اما پس از هشدار آیت الله علی خامنه ای رهبر ایران در خطبه های نماز جمعه علیه تظاهرکنندگان، نیروهای امنیتی از جمله پلیس ضدشورش، بسیجی ها و اعضای سپاه در روز شنبه با معترضانی که به طرف میدان انقلاب و آزادی می رفتند شدیدا برخورد کردند. در خشونت های آن روز حداقل ده نفر کشته شدند.در یک اقدام دیگر دولت علیه منتقدان، منابع نزدیک به ستاد میرحسین موسوی می گویند که نیروهای امنیتی دوشنبه شب با ورود به دفتر سایت اینترنتی کلمه و روزنامه کلمه سبز "همه کارکنان را با خود برده اند."
همزمان تلویزیون دولتی ایران اقدام به پخش "اقرارهای" کسانی کرده که می گوید در تظاهرات از رسانه های خارجی چون بی بی سی تاثیر گرفته اند.تلویزیون ایران روز سه شنبه تصاویری را پخش کرد و گفت "آشوبگران" اقرار می کنند که تحت تاثیر رسانه های غربی در "اغتشاش ها" شرکت کرده اند.یک زن در تصاویر تلویزیون ایران با مانتو و روسری مشکی گفت به ناآرامی های خیابانی پیوسته بود. او گفت "ما تحت نفوذ بخش فارسی صدای آمریکا و بی بی سی بودیم."وی که صورتش در تصاویر تار شده بود تا شناسایی نشود گفت: "تمام این جو را بی بی سی درست کرد. پسر من توی کیفش نارنجک داشت چون می خواست قوی تر از دیگران به نظر برسد."این زن بازداشت شده افزود: "من به خیابان رفتم و دیدم آدم هایی مثل ما بودند که اموال عمومی را به آتش می کشیدند. هیچ پلیسی حضور نداشت. فقط ما بودیم که ماشین ها را به آتش می کشیدیم."
بسیاری از ناظران به "اعترافاتی" که رسانه های دولتی ایران از مخالفان پخش می کنند به دیده تردید می نگرند. در بسیاری موارد این افراد پس از آزادی گفته اند که تحت فشار مجبور به گفتن آن اعترافات شده اند.به علاوه در ارتباط با تخریب های اخیر عکس ها و ویدئوهای متعددی از شکستن شیشه اتومبیل ها توسط کسانی که لباس نیروهای ضدشورش به تن داشتند منتشر شده است.تلویزیون ایران اعترافات مشابهی را نیز از دیگران پخش کرد. شخص دیگری که ادعا شد یک "آشوبگر" بوده است گفت: "فکر می کنم تحت تاثیر صدای آمریکا بودم."از روز شنبه ۲۳ خرداد، روز پس از انتخابات، تهران و برخی دیگر از شهرهای عمده ایران شاهد ناآرامی ها و همچنین تظاهرات بزرگ مخالفان بوده اند.تلویزیون دولتی ایران تنها در چند مورد معدود در خبرهایش به این اعتراض ها اشاره کرد و بیشتر به صحنه های شورش در خیابان های تهران پرداخت. تلویزیون دولتی اغلب مصاحبه با کسانی را نشان می دهد که خواهان پایان اعتراض ها می شوند چرا که می گویند بر زندگی آنها اثر منفی گذاشته است.تلویزیون دولتی اقدام به پخش "اقرارهای" کسانی کرده که می گوید در تظاهرات از رسانه های خارجی چون بی بی سی تاثیر گرفته اند.از سوی دیگر خبرگزاری فارس که به دولت نزدیک است گزارش داد که پلیس دوشنبه شب به ساختمانی در میدان هفت تیر تهران، که صحنه تظاهراتی در روز دوشنبه بود، یورش برده و شماری را دستگیر کرده است. تظاهرکنندگان دوشنبه در میدان هفت تیر با حضور سنگین نیروهای امنیتی متفرق شدند.در این گزارش آمده است: "شب گذشته ساختمانی در میدان هفت تیر جستجو شد... که در آن فعالیت هایی به نفع یکی از کاندیداها واقع شده بود."
خبرگزاری فارس نوشت که این فعالیت ها شامل "سازمان دادن تجمعات غیرقانونی، تشویق مردم به شورش و اقدام علیه امنیت کشور" بود و اسنادی از "روابط با رسانه های دشمن و دخالت بیگانگان در این مرکز کشف شد."بسیاری از شهروندان ایرانی اقدام به تهیه ویدئو از صحنه های تظاهرات و ضرب و شتم معترضان کرده اند و آن را از طریق اینترنت در معرض دید جهانیان قرار داده اند. این گونه اقدامات شهروندان علیرغم خطراتی است که متوجه آنهاست.فارس همچنین در گزارش دیگری نوشت که "محموله های بزرگ سلاح و مهمات که به تهران قاچاق شده بود تا برای مسلح کردن آشوبگران به کار رود" کشف شده است.به اعتقاد ناظران این می تواند نشانه دیگری از آمادگی دولت برای نسبت دادن خشونت به معترضان و سرکوب بیشتر آنها باشد.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

سنگ ومُشت درمقابل اسلحه بی معنی است

از میان ایمیل های رسیده

جوانان و مردم آزاده میهن: در حالی که شما ها برای پایه ای ترین خواست یک انسان به خیابان ها میروید و جان شیفته خود را وثیقه خواست های به حق خود میکنید، موسوی و کروبی در خفا برای به خطر نیافتادن رژیم منحوس اسلامی به بده و بستان مشغولند. اینبار فریب دشمنان دوست نما را نخورید. فقط به فقط به خرد خود تکیه کنید و بس.

جوانان و مردم آزاده میهن: از تاریخ بیاموزید واگر بنا هست که کشته، زخمی، و زندان از آن شما باشد، میباید تمامی قدرت هم بدست شما باشد نه بدست بخشی از رژیم بنام اصلاح طلبان

جوانان و مردم آزاده میهن: شعارپیش بسوی تشکیل هسته های مقاومت مردمی را در میان مردم منتقل کنید

جوانان و مردم آزاده میهن: فریب دشمنان دوست نما یا حامیان رنگارنگ رژیم را که از شما خواهان حفظ آرامش و حرکت مسالمت آمیز در مقابل قاتلان شما را دارند را نخورده و با شعار: کلوخ انداز را پاداش سنگ است به مقابله با آدمکشان رژیم بروید

جوانان و مردم آزاده میهن: احمدی نژاد، رضایی، موسوی، و کروبی 30 سال به کشتارهزاران هزار مردم آزاده نظیر شما مشغول بوده اند. فریب آنها را نخورید و تنها و تنها به عقل و شعور خود تکیه کنید

جوانان و مردم آزاده میهن: بند و بست برای خاموشی شما و سرکوب شما در اتاق های ولی فقیه، شورای نگهبان ، ، وزارت کشور، و ستاد انتخاباتی کاندیداها در جریان هست. اینها 30 سال تمام همدوش هم بغارت و کشتار پدران ،مادران، برادران، و خواهران شما مشغول بوده اند. فریب آنها را نخورید.

جوانان و مردم آزاده میهن: دروغ، ریا، تقلب، فساد، دزدی، کشتار راه و رسم تمامی جناح های رژیم هست. 30 سال تاریخ خونبار میهنمان گواه این حقیقت است، فریب جناح اصلاح طلبان را نخورید.

جوانان و مردم آزاده میهن: رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی، به زور اسلحه به قدرت نشسته، شما هم بقدرت اسلحه مجهز شوید. راه دیگری وجود ندارد. سنگ و مشت در مقابل اسلحه بی معنی است
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

نظری به بنیادهای خداناباوریِ کارل مارکس ( ٢ )

ميليتانت
حمید حمید
با وجود چنین پیش زمینه ی مقدماتی، اما آن چه که از سوی لودویک فویرباخ در این باره انجام گرفت سرنوشت دیگری برای رویکرد مارکس نسبت به دین و الهیات رقم زد.
لودویک فویرباخ خداناباوری اش را با نقد از هگل ترکیب کرد. علی رغم دریافت هگل از معنای امر «مشخص» فویرباخ او را به لحاظ عدم توجه اش به انسان بدان گونه که واقعاً هست، یعنی موجودی جسمانی وابسته به جهان و در مراوده با انسان های دیگر سرزنش می کرد، او فلسفه ی دین هگل را به انسان بازگردانید. بنا بر نظر فویرباخ هر آن چه که دین درباره ی خدا تصور می کند تنها رؤیای فردی است که هستیِ خودِ خویش را در خدا فرامی افکند.4 فلسفه ی فویرباخ در آن جا که خدا و دین را بررسی می کند با مشخص ترین شکل خود در کتاب او به نام «جوهر مسیحیت» بیان شده است. اما از لحاظ زمانی اندیشه ی فویرباخ در این باره در اثر دیگرش «اندیشه هایی درباره ی مرگ و جاودانگی» پیش اندیشی شده بود. در آن اثر عقیده به جاودانگی بر ناتوانی انسان برای اندیشه به مرگ به مثابه مرگ معطوف شده بود. به باور فویرباخ عقیده به جاودانگی بر سوء تفاهمی نسبت به ماهیت انسان قرار دارد. عقیده ی حقیقی انسان نسبت به مرگ را می توان از سوگواری که او برای مرده برگزار می کند دریافت. سوگواری خود نشان بارز این حقیقت است که مرده به مقام جاودانگی و زندگی بهتری نایل نیامده بلکه او واقعاً «مرده» است.
در حقیقت فویرباخ فکر می کرد که عقیده به «جهان دیگر» صرفاً عقیده به زندگی حاضر است. انسان عموماً خانه اش را در زمین حس می کند و این نوع زندگی را دوست دارد و به همین اعتبار درک واقعیت مرگ را ناممکن می داند و بر این تصور است که زندگیِ زمینیِ او در یک جهان تخیلی پس از مرگ ادامه می یابد. از آن جا که انسان نمی خواهد آن چه را که «داشته»، «هست» و «انجام داده است» از دست به دهد، لذا می خواهد که آن ها را برای همیشه «داشته» «باشد» و «انجام دهد». بنابراین «ابدیت» عبارت است از یک بازنمودِ از لحاظ ذهنی ضروری.
در ایام باستان عقیده به جاودانگی همیشه چیزی مبهم و غیرمتعین بود. اما مسیحیت این ابهام و عدم قطعیت را از بین بُرد و وجود زندگی در جهان دیگر را امری قطعی و معین فرض گرفت. مسیحیت برای آن که مرگ را به زندگی تغییر دهد زندگی را به مرگ تقلیل داد. جاودانگی یک میل تخیل انسان و نه ذات انسان است همین مطلب را درباره ی اندیشه ی «خدا» نیز می توان گفت. اندیشه ی خدا نیز محصول تخیل انسان است. فویرباخ می گوید به باور یک خدا باور عقیده به خدا در میان همه ی ملت ها یافت می شود. آن ها تنها در مفاهیم و نمایشی که از خدا ارائه می دهند با یک دیگر متفاوت اند. اما این گونه تفسیر که مدعیِ عمومیت عقیده به خدا است ناتوان از توجه به این واقعیت است که اسامی مختلف خدا به خدایان متفاوت مربوط است. کسی که زئوس را از یونان، اودین را از آلمان، اسوانتویت را از اسلاو، یهوه را از یهود و مسیح را از مسیحیت در ذهن خود تصور می کند از هر یک از آن ها مفهوم و بازنمود خود را قصد نمی کند بلکه خود خدا را قصد می کند. بنابر این خدا از لحاظ ریشه ای یک اسم خاص نیست بلکه اسم یک نوع است. خدا یک «وجود» نیست بلکه یک «صفت» است، یک موضوع نیست بلکه یک محمول است: قادر، قهار، بزرگ و رحمان است. موضوع را طبیعت یا ذات تدارک می بینید اما محمول را انسان اِسناد می دهد زیرا که محمول بیان تخیل، تصور و احساس انسانی است که انسان آن را هنگامی که طبیعت حساسیت و تخیل او را تحت تأثیر قرار می دهد به طبیعت یا به ذات حمل می کند و به این ترتیب ذات یا طبیعت را با صفاتی چون قدرتمند و قهار یا مهربان مشخص می سازد. در جهان، خدایان گوناگونی وجود دارند زیرا که در اذهان انسان ها نیز تأثرات گوناگونی وجود دارد که از سوی طبیعت بر آن ها اِعمال می شود. بنابر این خدا در حقیقت صرفاً تأثری است که طبیعت بر انسان القاء می کند.
فویرباخ این اندیشه ها را در «جوهر مسیحیت» بسط داد و خاطرنشان ساخت که ماهیت انسان چون چیزی متمایز از جانور و حیوان تنها اساس دین نیست بلکه موضوع دین نیز هست زیرا که دین آگاهی از بیکرانگی است و به این اعتبار می تواند چیزی جز آگاهی انسان از بیکرانگی اش و از بیکرانگی نباشد، زیرا که اگر انسان واقعاً یک موجود محدود بود در این صورت برای او تصور این که در جهان موجود نامحدودی وجود دارد و همچنین آگاهی از آن وجود نداشت. زیرا که محدودیت یک موجود در عین حال محدودیت آگاهی او نیز هست. آگاهی یک کرم درخت که زندگی و هستی اش به درخت خاصی محدود است به ورای آن محدوده بسط نمی یابد. بنابر این آگاهی آن کرم، آگاهی به معنای واقعیِ آگاهی نیست. اما آگاهی به معنی حقیقیِ آگاهی در واقع با آگاهی نسبت به بیکرانگی همانند است. محدودیت آگاهیِ کرم صدپا در عین حال محدودیت دنیای اوست. اما بیکرانگیِ آگاهیٍ انسان بیکرانه است و این موضوع دین است، بنابر این آگاهی نسبت به بیکرانگی چیزی نیست مگر آگاهی به بیکرانگیِ آگاهی.
جوهر انسانی که انسان به آن آگاه است چیست؟ چه چیزی انسان بودن خاص انسان را تشکیل می دهد؟ آیا این جوهر، خرد، اراده و قلب است؟ خرد، قدرت اراده و عشق عالی ترین قدرت ها و جوهر مطلق انسان و غایت وجود اوست. انسان وجود دارد تا «به داند» تا «اراده» کند و تا «عشق» به ورزد. او برای این که به داند می داند، برای آن که اراده کند اراده می کند و به خاطر عشق، عشق می ورزد و همه ی این ها جوهر انسان را تشکیل می دهند. حال آن چه که برای رضای خود وجود دارد الهی است. بنابر این جوهر انسان برای خود الهی است و تثلیث الهی در انسان ... عبارت است از وحدت خِرَد، اراده و عشق و انسان لزوماً لذت بی پایانی را هنگامی که از آن تثلیث آگاه است تجربه می کند انسان های منفرد البته خود را محدود احساس و درک می کنند. اما این مطلب معنایش این نیست که جوهر انسان محدود و کرانمند است. زیرا که خِرَد می تواند کرانمندی و تناهی خود را تنها به این دلیل احساس و درک کند که برای موضوعیت خود بیکرانگیِ انواعی را که به آن ها متعلق است واجد است. اما فرد خود را هنگامی که کرانمندی خود را به نوع نسبت می دهد می فریبد. او به این دلیل بر این کار انگیخته می شود که احساس حقارت می کند و زمانی که باید کرانمندی خود را منحصراً خود خویش به داند احساس شرم می کند. زمانی که فرد کرانمندی های خود را به نوعی که به آن متعلق است نسبت می دهد به موجب آن حقارت خود را از خود برمی گرداند. برای مثال آن چه را که من قادر به فهم آن نیستم برای دیگر نیز رمزآلود است. بنابر این چرا من باید شرمگین باشم؟ زیرا که به دلیل ذهن من نیست که چیزی برای من غیرقابل درک است، خطا در واقع به ذهن نوع متعلق است. فويرباخ ادامه می دهد «اما اين طريق احمقانه و بی معنايی برای درک اشياء است. هر موجودی خودکفاست. هر موجودی واجد عالی ترين هستیِ خود خدا در خود است. کرانمندیِ هر موجود تنها برای موجود ديگری کرانمند است. زندگیِ پروانه در مقايسه با زندگیِ حيوانات درازی شديداً کوتاه است. اما اين کوتاهی ِ زندگی برای پروانه همان قدر طولانی است که درازی طول زندگی برای حيوانات ديگر است. برگی که کرم صدپا بر آن زندگی می کند برای او فضا و مکان بيکرانه ای است. اگر گياهان چشم، چشايی و قدرت استدلال داشتند گل های خود را زيباترين گل های لمکن تلقی می کردند.»
«زمانی که مسئله ی «شيئی»ای مطرح است که موضوع ادراک حسی است، آگاهی نسبت به موضوع بايد از «خودآگاهی» متمايز باشد. اما آگاهی از موضوع اين تماماً با خودآگاهی همانند است. موضوع ادراک حسی خارج از انسان قرار دارد. موضوع اين در درون انسان است.» بنابر اين ما می توانيم انسان را با شناختن خدای او و خدای را با شناختن انسان به شناسيم. خدا ماهيت درونی را متجلی می سازد، يعنی که خودِ يک انسان را بيان می کند. دين کشف حجاب از ذخاير پنهان انسان است. فويرباخ می گويد « اما اين بيان معنايش اين نيست که انسانِ دينی خود مستقيماً در می يابد که آگاهی اش نسبت به خدا عبارت است از خودآگاهی نسبت به جوهر خودِ خويش. بنابر اين در حجم اين است که به گوئيم دين عبارت است از «اولين» آگاهی انسان. زيرا که انسان نخست جوهر خودِ خويش را خارجيت می بخشد و تنها پس از آن است که آن را در درون خود درمی يابد. ماهيت انسان در وهله ی اول به عنوان موجودی ديگر مورد تاويل قرار می گيرد» بنابر اين دين عبارت است از شرايط کودگیِ انسانيت. زيرا در کودکی يک انسان «موضوعی» برای خود اوست که تحت شکل انسانِ ديگری جلوه می کند. بدين ترتيب تحول تاريخیِ دين حاوی اين مطلب است که آن چه که به عنوان امری عينی در اديان اوليه پذيرفته شده بود. بعدها امری ذهنی تلقی شد، آن چه که در نخست به عنوان خدا پرستيده شد بعدها چون چيزی انسانی مورد توجه قرار گرفت. هر گام دين به جلو، يک گام به سوی خودآگاهی انسان بود. اما هر دينی که به خواهران بزرگ تر خود به عنوان ستاينده ی خدايان کاذب با تحقير می نگرد خود را از ماهيت کلیِ دين ها منقطع می سازد. چنين دينی دچار اين توهم است مضمون که مضمون آن فوق انسانی است زيرا که دارای موضوعی ديگر و مضمونی ديگر است، مضمونی که عالی تر از مضمون اديان پيشين است. بنابر اين دين عبارت است از رابطه ی انسان با خودش، يا به عبارت درست تر عبارت است از رابطه ی انسان با جوهر و طبيعت خودش. اما رابطه ی با ذاتِ خود به عنوان ذاتی جدا از خود او نگريسته می شود. هستیِ الهی چيزی نيست مگر هستیِ انسان با ذاتی پالوده شده، آزاد و رها از کرانمندی های خودیِ انسان واقعی و از لحاظ جسمانی موجود. همه ی صفات ذات الهی عبارت اند از صفات ذات انسان.
فويرباخ می گويد که «اين امر به سهولت فرض بديهی گرفته شده است که صفات ذات الهی از آن زمان به مسئله ی محمولات يا صفات خدا وجود داشته است صرفاً صفات ذات انسان بوده اند. فرض اين است که هيچ محمول و صفتی به نحو کامل متناسب با خدا نيستند. بنابر اين همه ی محمولات را بايد از خدا نفی کرد. اما آن چه که غريب می نمايد اين است که نفی صفات ناخداگرايی است. آن چه که واجد هيچ صفتی نيست نمی تواند مرا «متأثر» سازد و آن چه که نمی تواند مرا متأثر سازد چيزی برای من نيست. موجودی که واجد هيچ صفتی نيست، يک عين نيست و آن چه يک عين نيست «ناموجود» و مداوم است. اما نفی صفات ديگری هم وجود دارد که بسيار ميانه روانه تر از نفی مستقيم است. در اين نوع نفی اين قول مورد توافق است که صفات هستی الهی صفات انسان اند. خدا نمی تواند به هيچ طريقی جز طريق عملی يعنی به صورت موجودی انسانی يا موجودی شبيه به انسان به من ظاهر شود. فويرباخ در اين فرصت مسئله ی تمايز بين خدا «فی حدذات» و خدا «برای من» را مورد گفت و گو قرار می دهد و می نويسد «اين نظر متضمن دشواری ای است که فاقد هر نوع شالوده ای برای ايجاد يک تمايز بين خدا «فی حدذات» که خدا «برای من» است. او سپس می افزايد «اين امر مطلقاً برای من ناممکن است که به دانم خدا در مرتبه ی «فی نفسه» چيزی به جز او در مرتبه ی «خدا برای من» است. زمانی می توان به تمايز يک شيئی «فی نفسه» و يک شيئی «برای من» قائل شد که آن شيئی به تواند واقعاً به وجهی متفاوت از آن چه که ظهور و بروز دارد برای من نمايان شود. اما خدا به من به مثابه موجودی انسان شکل نمودار می شود. هر دينی خدايان اديان ديگر را صرف نمودهايی از خدا تلقی می کند و حال آن که نمود خود را نفس خود خدا، يعنی خدا آن چنان که در خود وجود دارد، يعنی آن چنان که واقعاً هست می پندارد . فويرباخ می گويد اما روشن است که آن چه که انسان به عنوان عالی ترين هستی می شناسد برای او هستی الهی است.
اگر خدا برای يک پرنده شيئی ای عينی است در اين صورت چنان چيزی موجودی بالدار است، زيرا که پرنده چيزی را عالی تر از بالدار بودن نمی شناسد و انسان معتقد است که عشق يک صفت الهی است زيرا که او خود عشق می ورزد. او خدا را دانا و خوب و خيرمحض می داند زيرا که در جهان چيزی را والاتر از حکمت و خير نمی داند. هم چنان که يک يونانی بدون اراده يونانی است به همان نحو نيز خدايان اش خدايان يونانی اند. يونانی قادر نبود در مورد وجود زئوس ترديد کند زيرا که زئوس به خاطر صرف يونانی بودن خدای يونانی بود. به همين دليل نيز خدايان مردم بدوی خود خدايان ساده ی طبيعت بودند. اما درست زمانی که انسان به ساختن خانه و پناهگاه پرداخت خدايانش نيز در معابد و نيايشگاه ها قرار گرفتند. زمانی که شجاعت در جنگ به عنوان يک فضيلت تلقی شد خدايان به عنوان خدايان جنگ مورد ستايش قرار گرفتند. در طبيعت و آگاهی از دين هيچ چيز ديگری به جز آن چه که در طبيعت انسان و آگاهی او از خودش و از جهان وجود دارد نيست. بنابر اين ايجاد تمايز بين خدای فی حد ذات و خدا «برای من» بی معنی است، زيرا که اين کار را تنها زمانی که يک «عين» به غير از آن چه که عملاً «هست» به نظر من آيد يا برای من نمودار شود می توان انجام داد -اما خدا به غير از آن چه که جوهر خود من دارد نمی تواند نمودار من شود.
علاوه بر اين ها پديده ی ديگری وجود دارد و آن اين که تمايز بين خدا و انسان آشکارا تا آن جا که خدا بيشتر انسانی شود بزرگ تر می شود- البته الهيات، اين همانی خدا و انسان را انکار می کند و در اين کار قصد آن اين است که انسانيت را تا آن جا که ممکن است به منظور مسجل ساختن تمايز، تحقير و خفيف سازد. از آن جا که انسان هسته ی هستی خود را به يک هستیِ بيگانه ی خارج از خود معلق می کند برای او چيزی به جز ملاحظاتی که نسبت به او خصمانه اند باقی نمی ماند انسان به منظور غنی کردن خدا بايد فقيه شود و بدين طريق خدا «بايد» که «همه چيز» باشد. نيازی نيست که انسان برای خود چيزی باشد زيرا که هر آن چه را که از خود باز می ستاند با دادن آن به خدا گم نمی کند. آيا انسان «جوهر» و «ذات» خود را در خدا ندارد؟ پس چرا بايد آن را «در خود» داشته باشد؟ زيرا که نيازی نيست که انسان «جوهر» خود را دو بار داشته باشد. هر چه در انسان بريده تر و منقطع تر از خود باشد، به نحو غيرقابل قياسی عالی تر و غنی تر نسبت به خدا از لذت سرشار است.
فويرباخ با اين اعتقادات هر آن چه را که درباره ی مسيحيت می دانست مورد بحث قرار داد و انديشه ی مشابهی پيوسته در ذهن او متظاهر می شد. در انسان هستی خود را در «عينيت» فرا می افکند و سپس ديگر بار «خود» را نسبت به اين «تصور بيرون افکنده» شده «از خود» که به يک «ذهن» تبديل شده يک «عين» می کند، او بدين ترتيب «به خود» به عنوان يک «عين برای خود» می انديشد، اما به عنوان «عين» يک «عين» يعنی به عنوان موجود ديگری به جز خود. «خدا موجودی است که در من با من از طريق من بر من برای من عمل می کند و اصل نجات من و اراده را فعال خير و نيکوی من و اصل نياز و طبيعت دائمی من است. بنابر اين خدا هستی متغيری است. او هم گام با پيش رفت تاريخ ديگر گون می شود. آن چه که ديروز دين بود امروز ديگر چنان نيست و آن چه که امروز ناخدا باوری و الحاد است فردا دين خواهد بود.» اين انديشه در «کتاب طبيعت دين» به مراتب کامل تر از کتاب «ذات مسيحيت» بسط و توسعه داده شده است.
فويرباخ در آن اثر نقطه نظر جديدی ارائه نکرده است، اما ملاحظات تاريخی بسياری را درباره ی نظريه اش به عمل آورده و بر جنبه ی احساس وابستگی در آن کتاب تأکيدات بيشتری به عمل آورد. اين احساس عاملی ذهنی ای است که در مرحله ی تولد دين حاکم بود. اين احساس وابستگی به طبيعت موجد ترس و اضطراب گرديد و همان به آفرينش و خلق خدا در ذهن انسان انجاميد.
آموزش های فويرباخ درباره ی خدا تأثير عميقی بر مارکس و انگلس نهاد. اين تعجب آور نيست، زيرا مارکس و انگلس در انکار متعالی بودن خدا با فويرباخ سهيم بودند. حتی پيش از آن که مارکس نظام فلسفیِ ماده گرايیِ تاريخ خود را به سازد خدا ناباور متعهدی بود و اين بديهی بود که آموزش های او ناخدا باورانه بود. مارکس تماماً با فويرباخ موافق بود اما چنين می انديشيد که تحليل فويرباخ آن چنان که بايد به ريشه نمی پرداخت، مارکس به اين دليل به فويرباخ ارزش می نهاد که او ايده آليزم هگل را با ماترياليزم تعويض کرد، اما او را به لحاظ نه تنها کم گيری ايده آليزم بلکه از نظر ديالکتيک او نيز مورد انتقاد قرار می داد. فويرباخ به باور مارکس تاريخ را آن چنان که بايد مورد توجه قراد نداد و کمترين توجهی به نيروی تحرکه ی تاريخ يعنی «کار» و «ساختارهای اجتماعی- اقتصادیِ» جامعه به عمل نياورد. فويرباخ بنابر نظر مارکس به درستی دريافت که اين صرفاً يک «برون فکنیِ جهنده» در درون انسان است. اما او توضيح نداد که چگونه انسان خواست و توانست به چنين «برون افکنی» دست زند. ماترياليزم قديمی در تفسير و تأمل نسبت به جهان مادی ناکام بود و به باور مارکس همين کمبود در مورد فويرباخ نيز صادق بود. برای فويرباخ جهان مادی هنوز هم موضوعی برای تأمل نظری بود، و او قاصر از اين بود تا دريابد که اصيل ترين و مهم ترين رابطه ی انسان با جهان صرف يک تأمل نظری نيست بلکه يک عمل اجتماعی يا «پراکسيس» است.
فويرباخ جوهر دين را به عنوان جوهر انسان دريافت، اما به دليل ناتوانی اش در توجه به پراکسيس نتوانست دريابد که جوهر انسان به خصوص رویکردی اجتماعی است که از طريق پراکسيس مشروط شده است. او از انسان به عنوان يک امر مجرد سخن می گويد زيرا که نمی بيند که انسان دينی صرف نمودی از نوع جامعه ی خاصی است. مارکس بر اين باور بود که برای فويرباخ اين امکان وجود داشت تا دين را براندازد و دين جديد ديگری ايجاد کند که عبارت باشد از عشق انسان به انسان. اگر فويرباخ اهميت عمل اجتماعی يا پراکسيس را درک کرده بود می ديد که اين نه عشق بلکه کار است که انسان ها را به گرد هم می آورد و آن ها را به يک ديگر می پيوندد. فويرباخ به جای وحدت کار وحدت «نوعی» انسان را قرار می دهد، کليت درونی ای که افراد بسياری را به طريق طبيعی به هم می پيوندد. اما اين وحدت يک انتزاع صريح است زيرا که وحدت واقعی در ميان انسان ها نتيجه ی زندگی اجتماعی است. دين شالوده اش را در جامعه ی بورژوائی دارد. تنها اِعمال يک نقد جدی از جامعه ی بورژوايی می تواند نقد شالوده ای از دين را متضمن باشد.
ادامه دارد
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

نگرانی نهادهای بشردوستانه از افزایش حضور ناتو در افغانستان

سازمان های بشردوستانه بین المللی نسبت به احتمال افزایش تلفات غیرنظامی در افغانستان ابراز نگرانی کرده اند.در آستانه برگزاری اجلاس سران کشورهای عضو سازمان پیمان اتلانتیک شمالی - ناتو - در روز جمعه، 3 آوریل (14 فروردین)، چند سازمان بشردوستانه از جمله آکسفام و اکشین اید گفته اند که ممکن است اعزام واحدهای نظامی بیشتر به افغانستان و افزایش عملیات نظامی آنان علیه شورشیان باعث شود شهروندان غیرنظامی این کشور در معرض آسیب بیشتری قرار گیرند.
در گزارش مشترک یازده سازمان بشردوستانه که با عنوان "گرفتار در میانه جنگ" انتشار یافته آمده است که احتمال می رود اعزام نیروهای بیشتر به افغانستان به تشدید درگیری و گرفتار آمدن تعداد بیشتری از غیرنظامیان در صحنه نبرد و افزایش تلفات آنان منجر شود. سازمان های بشردوستانه از واحدهای نظامی عضو ناتو در افغانستان خواسته اند تا در جریان عملیات خود، چه هوایی و چه زمینی، هر آنچه را که در توان دارند برای کاستن از شمار قربانیان غیرنظامی به کار گیرند.

این گزارش می افزاید که سال گذشته، با وجود اقداماتی که برای کاهش تلفات غیرنظامی به اجرا گذاشته شد و درخواست های مکرر برای توجه بیشتر به این موضوع در عملیات نظامی، تعداد قابل توجهی از شهروندان غیرنظامی افغانستان در جریان جنگ جان خود را از دست دادند و به اموال و دارایی های شهروندان آسیب رسید.به گفته این سازمان ها، افزایش شمار تلفات غیرنظامی باعث ایجاد ترس و نارضایی در میان افغان ها شده و می تواند به تدریج حمایت آنان از حضور نیروهای ائتلاف بین المللی را متزلزل سازد.سازمان های بشردوستانه خواسته اند نحوه کنونی رسیدگی به موارد آسیب به غیرنظامیان در اثر عملیات نظامی تغییر یابد و در چنین مواردی، به سرعت تحقیقاتی شفاف و همه جانبه به جریان افتد.
قربانیان غیرنظامی با تشدید فعالیت شورشیان مسلح مخالف دولت در افغانستان و گسترش عملیات نیروهای ائتلاف برای مقابله با آنان، آمار تلفات غیرنظامی در این کشور رو به افزایش بوده است.سال گذشته میلادی پر تلفات ترین سال از زمان حمله ائتلاف بین المللی به افغانستان در اواخر سال 2001 و سقوط رژیم طالبان در آن کشور گزارش شده است.در مورد شمار تلفات غیرنظامیان در جریان عملیات بین نیروهای ائتلاف و شورشیان مسلح آمار متفاوتی انتشار یافته اما براساس گزارش های سازمان ملل، در سال گذشته بیش از دو هزار غیرنظامی در جنگ افغانستان کشته شدند.اکثر تلفات غرنظامی جنگ افغانستان ناشی از اقدامات شورشیان وابسته به طالبان، شامل حمله به افراد غیرنظامی، بمب گذاری و عملیات انتحاری بوده است اما گزارش های متعددی نیز از کشته شدن شهروندان غیرنظامی در نتیجه اشتباه در حملات نیروهای ائتلاف نیز انتشار یافته است هر چند در مواردی، این نیروها آمار انتشار یافته را مورد تردید قرار داده اند. نیروهای ائتلاف همچنین شورشیان طالبان را متهم کرده اند که با مخفی شدن در میان شهروندان غیر نظامی، از آنان به عنوان سپر انسانی در برایر حملات نظامی بهره برداری کرده و جان آنان را به مخاطره می اندازند.تلفات غیرنظامی عملیات ناتو در مواردی ناخرسندی و انتقاد مقامات دولت افغانستان، از جمله رئیس جمهوری این کشور را به دنبال داشته که خواستار توجه بیشتر به امنیت شهروندان عادی در اجرای این عملیات شده است.

گزارش سازمان های بشردوستانه در حالی انتشار می یابد که دولت آمریکا اعلام کرده است که در نظر دارد شمار بیشتری از نظامیان خود را به افغانستان اعزام دارد و از سایر کشورهای عضو ناتو نیز خواسته است حضور نظامی خود را در افغانستان تقویت کنند.

بی بی سی
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸ فروردین ۸, شنبه

احتمال جنگ آمریکا با ایران صفر است

تهدید حمله آمریکا به تاسیسات هسته ای ایران امروز به اندازه محسوسی پایین آمده و نظامیان آمریکایی به کاهش نیروهای خود را در منطقه ادامه می دهند.
یک مقام نظامی-سیاسی امروز در مسکو اعلام کرد: تقریبا از ماه های اوت-سپتامبر سال گذشته تدارک نظامی آمریکا در کنار مرزهای ایران رو به کاهش گذاشته است. ترکیب گروه های نظامیان آمریکا در خلیج فارس نیز نزول پیدا کرده و امروز پنتاگون در منطقه نیروهای لازم و تجهیزات کافی برای عملیات هوایی جهت نابودی تاسیسات هسته ای ایران در اختیار ندارد. احتمال چنین عملیات و حملاتی در حال حاضر برابر صفر است.
به گفته وی بالاترین سطح تدارکات نظامی آمریکا درمنطقه خاور نزدیک تابستان سال گذشته بود.
این مقام آگاه تاکید کرد: به غیر از انتقال نیرو و تجهیزات به منطقه آمریکا طی بهار و تابستان سال گذشته به طور فعالی ذخایر استراتژیکی نفت در خاک خود را افزایش داده که به نظر می رسد دلیل این مسئله آن بود که در صورتیکه جنگ با ایران طولانی شود و تهران بتواند تنگه هرمز را مسدود سازد، آمریکا با مشکل سوختی مواجه نشود.
طی سال های 2007-2008 آمریکا چند گروه ناو هواپیمابر خود را به منطقه اعزام نمود و همچنین جنگنده های جدید خود را جزیره گووام انتقال داد.
این مقام آگاه نظامی-سیاسی گفت: آمریکا به طور فعالی برای عملیات هوایی طولانی به اهداف متعدد آمده شده بود. نظامیان آمریکا در منطقه چند هزار موشک بالدار و صدها هواپیمای تاکتیکی و عرشه ای را در منطقه مستقر ساخته بودند. امروز آنطور که اوضاع نشان می دهد، واشنگتن احتمالا نقشه های متهاجمانه خود را علیه ایران به تعویق انداخته و یا کاملا از آن منصرف شده است.
"وستی.رو"، خبرگزاری «ریا نووستی» روسیه، 4فروردین ماه
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

بازتاب دستاوردهای انقلاب ۵۷ بر پراتیک جوانان امروز!

عطا خلقی :
سی سال از قیام و انقلاب مردم ایران گذشت. میوه چینان انقلاب هر ساله سالگشت آن ایام را جشن میگیرند و تاریخ جانفشانی های انقلابیون آن دوران را بنام خود جعل می کنند. حاکمان و سردمداران جمهوری اسلامی بی شرمانه از همه امکاناتی که در انحصار دارند بهره میگیرند تا در ذهن جوانان زیر سی سال این دوره فرو کنند که آنها و امام شان، وارث حقیقی قیام و انقلاب مردم اند. این رژیم هر ساله با بر پایی مراسم های مسخره، ارتجاعی و کسل کننده ''دهه فجر''، میکوشد با مزخرفات ارتجاعی و خرافات و موهومات مذهبی ذهن کنجکاو، جستجوگر و نواندیش جوانان را در این عصر کامپیوتر و اینترنت مسموم و مغشوش کند، و اذهان و وجدان و اخلاق آنها را در برابر ''تهاجمات فرهنگی غرب'' و مواجهه با تازگی های دنیای امروز واکسینه و ''مصون'' نگهدارد.
رژیم با برپایی این نمایشات تهوع آور و اجباری تلاش دارد تأثیرات رادیکالیسمی که در جامعه جاری و رو به گسترش است، بر جوانان بی اثر نماید و آنها را درلاک خشک مغزی بندگان ''پرهیزکار''، خداجو و رهروان امام و پیروان رهبر قالب گیرد.
سالوسان میلیاردر برای بدر بردن جوانان از حوزه تأثیر بی دینان، و به خدا نزدیک کردن آنها و یا لا اقل بیصدا و خمار کردنشان از انواع شگردها برای بی اعتنایی به آنچه برخودشان و براطرافیانشان می گذرد سود می جویند.
دهه فجر و پروژه های ویژه این ایام بخشی از این شگردهاست که هر ساله نمایشاتش با فرق هایی نسبت به سالهای پیش، اجرا می شوند، و پول هنگفتی هم از کیسه مردم خرج آن می کنند.
کارگزاران جمهوری اسلامی ابعاد پتانسیل انقلابی و مبارزاتی جوانان این دوره را خوب می شناسند، و هر روز می بینند که چگونه با اینکه این نسل از جوانان در مکتب اسلام شان و در مدارس جمهوری اسلامی با حروف الفبا آشنا شده اند، ولیکن نه برای اسلام و نه برای ''ارزشهای اسلامی'' تره هم خرد نمیکنند. دوست پسر و دوست دختر دارند، پارتی میگیرند و مجالس رقص مختلط دارند، و موزیک رپ گوش می دهند و در انتخاب مدلهای آمریکایی و اروپایی هم برای سر و رو و کفش و لباس شان کم نمی آورند.
مطابق الگوهای اسلام قرار بود جوان ایرانی مسلمان دو آتشه و بسیجی خالص از کارخانه اسلام درآید و جز به مهر و تسبیح و امر به معروف و نهی از منکر فکر نکند، اما او شب و روزش را به وقت اروپا تنظیم میکند و وب گردی و خود تطبیق دادن با همان ''فرهنگ متهاجم غربی'' به امور روزمره و زندگی روتین اش تبدبل شده است.
علیرغم محدودیتهای شدیدی که مجریان امر به معروف و نهی از منکر بر استفاده مردم از کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ ها گذاشته اند، جوانان این مملکت بالاترین بازدید کنندگان سایتها و وبلاگها را در کل خاور میانه تشکیل میدهند. بهتر از هر کسی فیلتر ها را میشکنند و بیشتر از هر کسی مسائل مندرج در سایتهای احزاب سیاسی، بویژه احزاب چپ و کمونیست را بازدید میکنند.
این طیف از جوانان اعضای حرفه ای پا به سن جریانات سیاسی نیستند که اینگونه لا مذهب و بی خدا و سمپات کمونیسم و فعال جنبش های اجتماعی شده اند، اینها همان جوانهای زیر سی سالی هستند که هیچ خاطره ای از رژیم شاهنشاهی و استبداد سلطنتی ندارند و یک بارهم مرگ بر شاه نگفته اند. اینها نه نسل اول، نه حتی نسل دوم، که نسل سوم اند. نسلی که مستقیماً زیر پوشش سیستم آموزشی جمهوری اسلامی بار آمده اند.
با اینکه جمهوری اسلامی نهایت زورش را زده است تا نسل بعد از انقلاب را مطابق الگوهای خود خداپرست و مؤمن و بسیجی بار آورد، ولیکن شاهدیم که از سوی همین جوانانی که اولین روزهای کودکستان شان را هم با آیات قرآن و قصه های مذهبی شروع کرده و مراحل تحصیلی شان را با همین آیات و روایات به پایان برده اند و می برند، اما اسباب درد سر رژیم شده اند و سیستم دستگاه سرکوب را کلافه کرده اند. این رژیم نه با زندان کردن شان، نه با شکنجه کردنشان، نه با از تحصیل محروم کردنشان، و نه با معتاد ساختن شان، نمیتواند از پس شان برآید. دسته دسته زندان شان می کند، اما گروه گروه رو می آیند.
گو اینکه در نتیجه فقر و گرسنگی ایکه به توده وسیعی از مردم تحمیل شده است، رژیم عده ای از جوانان را اجیر و مزدور خود کرده و چنان وابسته شان ساخته است که راه بر گشت نداشته باشند، با این حال هنوز طیف جوان های رادیکال و آزادی خواه و برابری طلب بسیار وسیعتر است.
شاید برای بعضی ها این سوأل مطرح باشد که جوانان امروز که هیچ خاطره ای از انقلاب سال۵۷ ندارند و این شانس را نداشته اند که دوران انقلاب را تجربه کنند، این همه شور انقلابی و این همه کاردانی مبارزاتی را از کجا آورده اند؟
جواب ساده است. اینها فرزندان همان هایی هستند که انقلاب کردند. والدین بسیاری ازاین جوانان همان انقلابیون آن دوران اند که هنوز هم به گونه هایی درگیر مبارزه اند، اتفاقات سیاسی و مسائل روز و موضعگیری های جریانات و اپوزیسیون سیاسی را با دقت پیگیری و تحلیل می کنند. نسل جوان امروز در دامان این انسان ها پرورده شده اند. رویدادها و وقایع و خاطرات دوران انقلاب در کانون خانوادگی بسیاری از این جوانان، مرتباً یادآوری و تکرار می شوند. جوانان امروز ما بر بستر چنین فضایی رشد کرده و به اینجا رسیده اند.
واقعیت این است که درسهای انقلاب آنقدر مایه دار و گرانبها بودند و هستند که هیچ درجه ای از جنایات و سرکوب رژیم آنها را از یادها نبرده و نمی برد و انقلابیون حامل این درسها و این تجارب، آنها را بهر شکل ممکن در اختیار فرزندان خود گذاشته و می گذارند و امروز این نسل این تجارب با ارزش را در هر عرصه ای''به روز'' کرده و پراتیک میکنند.
این نسل با اینکه چشم باز کرده است بیشتر از هر چیز، آخوند و مسجد و پاسدار و زنان محجب دیده است. نا هنجار تر از هر چیز، بانک اله اکبر و گریه و شیون برای حسین مظلوم و علی اکبر و علی اصغر شنیده است، اما بسیاری از لایه های همین نسل پرورده در مکتب اسلام، بی اعتنا به وعظ آخوند و بی اعتنا به خانه خدا و به اعتنا به تهدید پاسدار و بی اعتنا به مأموران امر به معروف و نهی از منکر، از شرکت کنندگان و فعالین جنبشهای اجتماعی اند، نیروی پرشور تحرکات مراکز کاراند، دانشگاه ها را رو سرشان گذاشته اند، جنبش وسیع مبارزات زنان با حضور شورانگیز آنها رو به پیش می رود، مبتکر و برگزار کننده مراسمهای اول ماه می، هشت مارس، روز کودک، فستیوال آدم برفی ها، و...هستند؛ و اینها هیچ یک شاهد هیچکدام از وقایع دوران انقلاب نبوده اند.
این نسل که امروز جنبش های اجتماعی را پرطپش و فریاد های اعتراضی را علیه سرمایه و ارتجاع پر طنین کرده است، ماجراهای شورش حاشیه نشینان شهرهای ایران و ساکنین خاک سفید تهران را در زمان شاه ندیده است. این نسل تظاهرات میلیونی مردم را علیه استبداد سلطنتی و برای آزادی ندیده است. این نسل تانک و زره پوش های حکومت نظامی رژیم شاه را که سر هر کوچه و خیابانی مستقر شده بودند، ندیده است. این نسل کشتار وحشیانه ۱۷شهریور سال ۵۷ میدان ژاله تهران را بدست ارتش شاهنشاهی، ندیده است. این نسل شبهای متوالی تجمع وسیع شاعران، نویسندگان، هنرمندان، روشنفکران و مخالفین سانسور در انستیتو گوته تهران را، ندیده است. این نسل بسیار بیشتر از اینها را که در شمار نمی آیند، ندیده است.
این نسل حتی بسیاری از وقایع تاریخی دوران حاکمیت جمهوری اسلامی را هم ندیده است. این نسل روزها و ماه های اوایل انقلاب را که شوراها تعیین کننده و تصمیم گیرنده بودند، ندیده است. این نسل اوج شکوه و عظمت جنبش انقلابی کردستان را ندیده است. این نسل سرکوب خونین مردم ترکمن صحرا، کشتار کارگران بندر انزلی، اعدام های بدون محاکمه جلادانی چون خلخالی، قتل عام های وحشیانه قارنا و قه لاتان و ایندرقاش کردستان، جنگ ۲۴ روزه سنندج، را ندیده است.
این نسل علیرغم اینکه این موارد و صدها مورد زنده دیگر را بچشم خود ندیده است، اما تاریخش را میداند، انگیزه‌هایش را می شناسد، اهمیت و جایگاهش را میفهمد و دستاوردهایش را در پراتیک امروز خود بکار می بندد.
پراتیک مبارزاتی این نسل به همه ثابت کرده است که این نسل چگونه و با چه مهارتی بر بستر همان تجارب نسل قبلی، تلفیق بجایی از کار مخفی و علنی را در همه عرصه ها با دقت و جسورانه پیش می برد و پیش می تازد.
ذهن جستجوگر و خلاق این دسته از جوانان و دستاوردهای تکنیکی این برهه از زمان، این امکان را به آنها داده است تا به راحتی به هر آنچه که برای پیشبرد مبارزاتشان نیاز دارند، دسترسی پیدا کنند. اگر والدین آنها در آن دوران برای فراخواندن مردم به شرکت در یک تظاهرات و راه پیمایی از شب نامه های دستنویس استفاده می کردند، اینها امروز از سلفون و اینترنت و ایمیل و وبلاگ و رادیو و تلویزیونهای ماهواره ای استفاده می کنند. جوانان امروز از ابتکارات و خلاقیت هایی بهره می گیرند که نشان از تیزبینی و ژرف اندیشی و کاردانی آنهاست.

***

جمهوری اسلامی این ظرفیت بالا در وجود جوانان این دوره را دریافته است. به همین دلیل هم هست که به اشکال مختلف تلاش دارد نیرو و انرژی آنها را درهیئت ارگانهای ضد انقلابی و ارتجاعی بسیج و انجمن های اسلامی جاری سازد و چنان به خود و ارگان های سرکوبگرش وابسته شان کند که راه برگشت نداشته باشند.
واقعیت این است که بنا به علل متنوعی که عمده ترین شان فقر است، عده ای از جوانان این مملکت، متأثر از تعلیمات ارگان های شوینده مغز و کارگاه های خرافه سازی سپاه و بسیج و مسجد و هیئت های عزاداری، اسیر خرافه پراکنی های سیستماتیک جمهوری اسلامی و اجیر مزد و مزایای رژیم شده اند و رژیم توانسته است انسانیت، اخلاق، وجدان و همه وجوه انسانی این عده از جوانان را گرو گیرد و آنهارا رو در روی هم سالان و هم کلاسی ها و هم نوعان و کلاً مردمی که برای آزادی و نان و مسکن و حقوق انسانی انسان ها فریاد برمی آورند و گام در راه سرنگونی این رژیم برداشته اند، قرار دهد و چماق سرکوب و سلاح کشتار این رژیم را بر گیرند و عربده بکشند و بزنند و بگیرند و ببندند و بکشند و طول عمر این رژیم جنایتکار را بیشتر کنند.
جمهوری اسلامی که بیشتر از هر کسی به نامشروع بودن حاکمیت خود واقف است و میداند تنها با سرکوب و کشت و کشتار قادر خواهد بود پایان عمر ننگین اش را از امروز به فردا عقب بیندازد، همه تلاش و امکاناتش را به کار میگیرد تا بهیچوجه شاهد انفعال آنهایی که در ارگانهای سرکوبش سازمان یافته اند، نباشد. رژیم میکوشد و تلاش دارد که با بکار گیری شگرد هایی این طیف از جوانان فریب خورده و تطمیع شده را چنان رو در روی مردم کند که از هر گونه جنایتی نسبت به مردم رویگردان نباشند، و هیچ پل سالمی را پشت سر خود نبینند و هیچ راه برگشتی نداشته باشند و پایان عمر جمهوری اسلامی را پایان حیات خود و مرگ رژیم را مرگ حتمی خود نیز بدانند.

سوأل این است:

آیا نمی شود اینها را از صف جنایتکاران کند و به صف مردم آورد و یا منفعل و بی اثرشان کرد؟

تجارب انقلابات جهان و از آنجمله تجربه قیام بهمن و جنبش انقلابی کردستان ثابت کرده اند که این کار شدنی است. جنبش انقلابی کردستان تجارب بسیار ارزنده ای در این مورد دارد. کم نبودند آنهایی که به جنگ توده های مردم در کردستان آمده بودند، اما بعد از دستگیری و کار آگاهگرانه پیشمرگان کمونیست کومه له روی آنها، به صف پیشمرگان ملحق میشدند و با اعتقاد کامل به حقانیت این جنبش جسورانه علیه جمهوری اسلامی می جنگیدند.
بنابراین در برخورد به این طیف از فریب خورده گان و تطمیع شده ها که امروز در هیئت انجمن های اسلامی، صفوف نیرو های سرکوبگر پاسداران و بسیجی ها و ارگان های تبلیغی مدافع این رژیم سازمان یافته اند، اولاً باید بسیار قاطع در مقابل شان ایستاد و عقب شان زد و تعرضات شان را پاسخ داد. دوماً از هر فرصت و هر امکان موجهی که در اختیار هست، مستقیم و غیر مستقیم از طریق خانواده هایشان، از طریق دوستان و اطرافیان شان، با به کار گیری ابتکاراتی و با استفاده از هر وسیله ممکن دیگر، آنها را متوجه ساخت که کجا هستند و کجا ایستاده اند و چه عاقبتی دارند.
طبعاً به هر اندازه توان جنبش های اجتماعی بالا گیرد، تردید و تزلزل این دسته از جوانان که مرگ و زندگی خود را به ماندگاری این رژیم گره زده اند؛ بیشتر می شود، و بسیاری از آنها خود راه شان را می کشند و میروند ؛ اما چنین منطق درستی نباید کمونیست ها و جوانان مبارز را از امر روشنگری در میان این طیف غافل کند.
مبارزه قاطع در برابر مزدوران رژیم امری است، و بی اثر و منفعل کردن آنها امری دیگر؛ این دو همزمان باید در دستور باشند. جوانان مبارز و کمونیست میتوانند در پیش برد این امور بیشترین نقش را داشته باشند!
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 
Clicky Web Analytics

Copyright © 2009 www.eshterak.net